حركت را در چهار مقوله « كمّ » و « كيف » و « أين » و « وضع » مشاهده ميكنيم ، و اين مقولات عَرضيّه ، وجود مستقلّ ندارند ؛ بلكه تابع جوهرند ؛ پس به ناچار بايد جوهر در ذات خود داراى حركت باشد ؛ و به تبع حركت در جوهر ، حركت در اين مقولات پيدا شده است .
قدماء ميگفتند : حركت عبارت است از تغيير تدريجى كه در چيزى پيدا مىشود ؛ و اين حركت را نسبت به تمام عالم طبع عموميّت نمىدادند ؛ و چنين معتقد بودند كه در جوهر عالم طبع ، حركت نيست ؛ و براساس نظريّه ارسطو حركت دورى را كه موجب پيدايش شبانه روز است ، موجب پيدايش زمان مىدانستند . پس عامل مؤثّر را در زمان ، وجود افلاك و بالأخصّ فلك اطلس يا فلك الافلاك ميدانستند .
قدماء فلك را متحرّك عَلى الدّوام ميدانستند ، و زمان را از گردش فلك بر دور زمين انتزاع ميكردند .
امروزه بطلان اصل وجود فلك ، و گردش آن ، جزء امور بديهيّه است ؛ پس چگونه ميتواند حركت دورى فلك منشأ انتزاع زمان باشد ؟ علاوه اگر فرضاً فلك از حركت باز ايستد ، آيا در آن صورت بين موجودات و حوادث اين عالم تقدّم و تأخّر نخواهد بود ؟ مثلًا اگر فرضاً يك نفر در حال نوشتن و يا در حال دويدن است ؛ در اين حال اگر فلك بايستد ، آيا كلماتى كه نويسنده بتدريج مينويسد ، دفعةً واحدةً واقع مىشود ؟ و يا گامهاى مختلف و بسيارِ مَرد دونده ، با هم در آنِ واحد صورت ميگيرد ؟
اين احتمال قطعاً صحيح نيست ؛ و اگر بگوئيم يكى پس از ديگرى
معاد شناسى (فارسى) — صفحة 250
مساهمون: السيد محمد حسين الطهراني
ص٢٥٠