كردهاند .
و بعضى براى زمان وجود حقيقى قائلند ، و آنها نيز داراى نظريّات متفاوتى هستند :
بعضى زمان را مبدء واجب عالم دانستهاند .
و بعضى زمان را جوهر جسمانى پنداشتهاند .
افلاطون زمان را جوهرى مستقلّ و جدا از جسم ميداند .
ارسطو زمان را مقدار حركت ميداند ؛ و بنابراين بسيارى حركت دورى ساليانه و روزانه را كه در اين جهان است موجب پيدايش زمان ميدانند .
پس از بو على سينا أبو البركات بغدادى متوفّاى سنهء 547 هجريّه زمان را مقدار وجود ميداند و زمان هر حادث را مقدار وجود آن حادث ميخواند .
برخى از فلاسفه زمان را امرى نسبى پنداشتهاند ؛ و آن را نسبتى دانستهاند كه از مقياس و سنجيدن دو چيز با يكديگر بدست مىآيد ؛ و بنابراين نسبت به اشياء مختلفى كه با هم سنجيده ميشوند ، زمان نيز مختلف مىشود .
زمان ، كميت حركت در جوهر است
فخر فلاسفه صدر المتألّهين زمان را مقدار حركت در جوهر موجودات ميداند ؛ البتّه موجودات عالم طبيعت ؛ و ميگويد : زمان عبارت است از يك امر واحد ممتدّ متّصل تدريجى در طول هم ؛ و مقدّم و مؤخّر از يكديگر ؛ و چون زمان كمّيّت متّصل تدريجى است لا محاله بايد منشأ انتزاع زمان نيز يك حركت دائم متّصل باشد ؛ و چون بالوجدان