تخطي إلى المحتوى الرئيسي

معاد شناسى (فارسى) — صفحة 200

مساهمون:

ص٢٠٠
بچّه خود را كه از شوهر سابق خود داشت ميخواست به هر طريق از منزل به بهانه اى خارج كند ، و چون هوا سرد بود دخترك بيرون نمىرفت ، تا نماز جدّ ما به پايان ميرسد . از اين عمل زن خيلى متغيّر و عصبانى ميگردد كه چرا در اين هواى سرد ، دختر را ميخواهى از منزل بيرون بفرستى ؟ ! همان ساعت حقّ متعه را ميدهد ؛ و مدّتش را مىبخشد ؛ و ميرود مدّت سائر متعه‌ها را مىبخشد و حقوق آنان را ميدهد و ميگويد كه : من ديگر ابداً متعه نميگيرم و پيرامون اين كارها نمىگردم . خداوندا ! تا كى من به خاطر يك فرزند دست بسوى غير تو دراز كنم ؟ كه موجب آزار و اذيّت دخترك يتيم در اين هواى سرد زمستان گردد ؟ ! بعد از اين واقعه خداوند به او از همان عيال دائميّهء خود كه اولادش نميشد ؛ و ساليان دراز در محروميّت بسر مىبردند ، يعنى از جدّه ما ، به او فقط و فقط يك پسر عنايت كرد كه نام وى را عبدُ الكريم نهادند . مرحوم پدرم چون داراى هوش و استعداد سرشار بود ؛ و از طفوليّت از عهدهء خواندن نامه و فهميدن آن بر مىآمد ، او را براى تحصيل ، از ده به شهر فرستادند و سپس عازم كربلا شد ، و در آن مكان مقدّس درس ميخواند . مرحوم فاضِل اردَكانى كه معاصر با مرحوم ميرزاى بزرگ شيرازى : حاج ميرزا محمّد حسن بود ؛ و در علم و فضيلت بسيارى او را بر مرحوم شيخ انصارى مقدّم ميدانستند ؛ چون استعداد وافر پدرم را