تخطي إلى المحتوى الرئيسي

معاد شناسى (فارسى) — صفحة 199

مساهمون:

ص١٩٩
اسب او را به زمين زده بود و يك دست در روى سينهء او گذارده ، و با دست ديگر مرتّباً بر سر و سينه و بدن او ميكوفت تا او را در زير دست و پاى خود خُرد و لِه ساخت . اين داستان دربارهء سرعت حساب در دنيا راجع به كيفر عمل زشت بيان كرديم .

داستان آيه الله حائرى يزدى ( ره ) در باره سرعت حساب

و امّا داستان دوّم دربارهء سرعت جزا در دنيا راجع به اجر و مزد عمل نيك است : داستان دوّم حضرت استاد ثقهء معتمد و مجاهد با نفس و مراقب رتبهء تزكيه و طهارت : آية الله آقاى حاج شيخ مرتضى حائرى دام ظلّه العالى فرزند ارشد مرحوم شيخ الفقهاء و المجتهدين آقاى حاج شيخ عبد الكريم حائرى يزدى رضوان الله عليه بيان ميكردند كه : پدر من مرحوم حاج شيخ عبد الكريم فرزند فريد پدر و مادر بود ؛ و جدّ و جدّهء ما غير از ايشان هيچ اولاد ديگر نياوردند ، و من عمو و عمّه ندارم . توضيح آنكه جدّ من : مرحوم محمّد جعفر كه از زمرهء اهل علم نبود ؛ بلكه در طايفهء ما غير از پدرم هيچكس از اهل علم نبود با آنكه ساليان دراز با جدّهء ما ازدواج كرده بود ، اولادى از آن دو به هم نمىرسيد ؛ جدّ ما پيوسته متعه ميگرفت تا شايد خداوند از او فرزندى مقدّر فرمايد ؛ و خداوند مقدّر نمىنمود . مدّتها گذشت ، و از آن متعه‌ها خبرى نشد . تا يك روز كه فصل زمستان و هوا سرد بود ، و جدّ من در منزلِ يك متعه براى نماز رفته بود ، آن متعه چنين تصوّر كرد كه براى معاشقه آمده است دختر