تخطي إلى المحتوى الرئيسي

معاد شناسى (فارسى) — صفحة 198

مساهمون:

ص١٩٨
زمانهاى قريب واقع شده و در تحقّق آن جاى شبهه و ترديد نيست بيان مىكنيم ؛ زيرا تعداد اين قضايا كه بر عامّه روشن است و هر كس به نوبهء خود در عمر خود مشاهده كرده است از حدّ و حصر بيرون است . داستان اوّل پيرمردى صادق القول ميگفت : پس از انقلاب مشروطيّت كه سربازهاى محمّد ولى خان سپهسالار وارد طهران شدند ، خود به چشم خود ديدم : كه روزى در نواحى قنات‌آباد ، دو نفر از آنها اسب سوار شاكى السّلاح بطورى كه قطارهاى فشنگ را مرتّباً در روى سينهء خود بسته بودند ، از وسط خيابان به طرف غرب يعنى به سمت امامزاده حسن ميگذشتند ؛ و يكى از آنها چپقى بلند در دست داشت و مشغول كشيدن بود . در كنار ديوار خيابان درويشى فقير كه سر خود را تازه با تيغ تراشيده بود نشسته و سر به روى زانوهاى خود گذارده ، و به حال خود مشغول بود . همين كه اين دو نفر تفنگچى از آنجا عبور ميكردند و چشمشان به اين مرد سرتراشيده افتاد ، آن مرد چپق بدست به سمت او آمد و از روى اسب خود خم شد و آتش چپق خود را روى سر او خالى كرد و رفت ؛ درويش سر خود را از روى زانو برداشته و نظرى كرد و گفت : اين كَدو صاحب دارد . هنوز يك ميدان به جلو نرفته بودند و به امامزاده حسن نرسيده بودند ، كه من چون در راه خود بدانجا رسيدم ديدم جماعتى از دور مشغول تماشا كردن آن تفنگچى هستند .