تخطي إلى المحتوى الرئيسي

معاد شناسى (فارسى) — صفحة 117

مساهمون:

ص١١٧
سال است كه به رحمت خداوند رفته است ، خدايش رحمت كند . در اوائل آشنائى حقير با ايشان بود كه در اوائل تابستان بنده با تمام عيالات و دو فرزند عازم زيارت دوره شديم ، و چند روزه به سامرّاء مشرّف شده ، و سپس به كاظمين آمديم ، در اين وقت آقاى حاج عبد الزّهرا ، با ماشين خود براى زيارت به نجف رفته بود و در كاظمين نبود . فرداى آن روز آفتاب طلوع كرده بود ، كه حسب العاده به حرم مطهّر كاظمين مشرّف شديم ، و در مراجعت از حرم ، طفل أكبر اينجانب كه در آن وقت چهار سال داشت ، چون چشمش در راه به خيار نوبر افتاد طلب كرد و گريه كرد ؛ و اتّفاقاً چون قدرى حالت اسهال و تردّد داشته و براى او خوب نبود ؛ ما از خريدن امتناع كرديم ، و او هم اصرار داشت تا بالاخره من اعتنائى به گريهء او ننمودم ؛ و روى دست او زدم و از مقابل خيارها گذشتيم . نزديك غروب آفتاب بود كه يكى از دوستان كربلائى ما به مسافرخانه آمد ، و گفت حاج عبد الزّهراء امروز از زيارت نجف أشرف مراجعت كرده است ، مىآئى به ديدنش برويم ، و نماز را هم همان‌جا بخوانيم ؟ ! من گفتم ضررى ندارد ! لذا با هم از مسافرخانه حركت كرديم ، و تا منزل او كه در آن وقت در خارج كاظمين و متّصل به آن و از نواحى جديد الإحداث است ، قدرى راه بود ، پياده روان شديم . در راه من ديدم جماعتى گرد آمده‌اند ؛ و مشغول تماشاى چيزى هستند . از همراهم پرسيدم : اين چيست كه تماشا ميكنند ؟ !