تخطي إلى المحتوى الرئيسي

معاد شناسى (فارسى) — صفحة 111

مساهمون:

ص١١١
اگرچه مستى عشقم خراب كرد ولى * اساس هستى من زان خرابى آبادست گداى كوى تو از هشت خُلد مستغنى است * اسير بند تو از هر دو عالم آزادست « 1 »

روح انسان چون مجرّد است با تمام اعمال هست

نفس ناطقهء ما ، يعنى حقيقت انسانيّت ما كه خليفة الله است ، زمانى و مكانى نيست ؛ و خداوند آن را به مادّه يعنى بدن زمانى و مكانى تعلّق داده است ؛ لذا تا وقتى كه پابند مادّه‌ايم گرفتاريم . ميخواهيم از عالم تجرّد و وسعت لازمان و لا مكان مطّلع شويم ، ولى علاقه‌هاى مادّه ، هوس و آرزوهاى دراز ، بين ما و بين آن عالم فاصله انداخته است . انبياء و اولياى حرم قدس حضرت پروردگار منّان هر چه فرياد زدند : چشمتان را باز كنيد ! گوشتان را باز كنيد ! دل خود را از محبّت دنيا تهى كنيد ! تا پيوسته سبك بار و سبك تاز بوده و رجوع به عالم ابديّت براى شما آسان باشد ، بوى عَفِن اين جيفهء دنيا ، چنان مَشاعر ما را مست و خراب نموده است كه به نداى آن بزرگواران پاسخ مثبت « 2 » نميدهيم ؛ ولى بالاخره ما بايد به سر جاى خود برگرديم ؛
إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَيْهِ راجِعُونَ
. « 2 » « بدرستى كه ما مِلك طِلق خدا هستيم ، و بدرستى كه ما بسوى او بازگشت كنندگانيم . »
هامش
( 1 ) همان مصدر ، غزل 17 ( 2 ) ذيل آيه 156 ، از سورهء 2 : البقرة