اينها مىخواهند بدينوسيله از زير بار مسؤوليّت و تعهّد خارج شوند ، ولى نمىدانند كه از خدا به خدا فرار مىكنند ؛ مانند كبكى كه براى فرار از دست صيّاد سر خود را در برف مىبرد ، نه تنها فرار نكرده بلكه خود را بدينوسيله به دست صيّاد سپرده است ؛ فقط روى چشم خود پردهء غفلت و جهالت افكنده است .
چشمان خود را به هم گذارده و در برف فرو كرده است كه صيّاد او را نبيند ؛ با اين عمل ، خودش صيّاد را نمىبيند ؛ نه صيّاد او را .
كبك در عالم واقع و در متن خارج ، خودش را از حكومت صيّاد خارج نكرده است ؛ بلكه بر اساس جهالت و پرده اندازى بر روى فهم و بينائى خود ، خود را به دست خود طعمهء صيّاد ساخته است .
افرادى كه از دست خدا فرار مىكنند تصوّر مىكنند كه در يك عالمى از بهجت و لذّت و مسرّت داخل ميشوند ؛ نميدانند كه از رحمت داخل در نكبت ميگردند ، و طاغوت يعنى امراء و حكّام جور و مستكبران از خدا بى خبر آنها را داخل در ظلمت مىكنند ، و آن مقدار نورى را هم كه خود آنها دارند از آنها ميگيرند . كم كم در اثر متابعت طاغوت ، در ظلمت فرو ميروند تا به محض ظلمت و به تاريكى محض ميرسند ، و در اينجاست كه ديگر در ظلمت مُهر مىشوند و مُخلَّد ميگردند .
أُولئِكَ أَصْحابُ النَّارِ هُمْ فِيها خالِدُونَ
. آنان ياران جهنّمند ، و در جهنّم جاودانه زيست مىكنند . چون جهنّم از مظاهر بُعد از رحمت و قُرب خداست ؛ پس كسى كه در جهنّم مخلّد است در