لا يَرَى شَرًّا إلّا أعانَهُ « 1 »
« و امّا آن سه چيزى كه من ترك نمودم و دوست دارم كه بجا مىآوردم : يكى اين بود كه در روزى كه أشعث بن قيس را نزد من به عنوان اسير آوردند ، گردن او را ميزدم ؛ چون من چنين ادراك كردم كه او مردى است كه از اعانت و كمك در هيچ غائله و فتنه و شرّى فروگذار نيست . »
اين مرد علناً با أمير المؤمنين عليه السّلام بناى مخالفت را داشت ، حضرت به ناچارى بر اساس نفوذ و قدرتى كه در كوفه داشت در جنگ صفّين او را رئيس بنى كِنده نموده و با دوازده هزار نفر لشكر كندى ، از جمله رؤساى لشكر صفّين قرار دادند . و در بَدو امر پيشرفتهائى كرد و با مالك أشتر آبى را كه معاويه بسته بود پس گرفتند .
ولى همين كه لشكر آن حضرت مشرف بر فتح و ظفر بود و معاويه خدعه نموده و قرآنها را بر سر نيزه كرد و در ميان لشكر آن حضرت تفرقه انداخت ، از جمله افرادى كه نزد أمير المؤمنين آمد و گفت بايد دست از جنگ بردارى أشعث بن قيس بود .
او با بيست هزار نفر از لشكريان با شمشيرهاى كشيده آمده و گفت : يا علىّ ! همين الآن دست از جنگ بر ميدارى ، يا با اين شمشيرها تو را قطعه قطعه مىكنيم .
حضرت فرمود : يك ساعت به من مهلت دهيد ، اينك لشكر ما نزديك خيمهء معاويه رسيده و تا پيروزى نهائى يك ساعت بيشتر
هامش
( 1 ) « مُروج الذّهب » ج 2 ، ص 308