حِسَابٍ .
« عجبا از تو اى تربت ! سوگند به خدا كه از ميان تو جماعتى بر مىخيزند كه بدون حساب داخل بهشت ميشوند . »
چون هَرْثَمَة از جنگ صفّين به نزد زنش جَرْداء دختر سَمير كه از شيعيان أمير المؤمنين عليه السّلام بود بازگشت به او گفت : اى جَرداء ميخواهى از دوستت أبو الحسن براى تو مطلبى نقل كنم كه تعجّب كنى ! چون وارد كربلا شد مشتى از خاك بر گرفت و بو كرد و چنين گفت :
وَاهاً لَكِ أَيَّتُهَا التُّرْبَةُ ! لَيُحْشَرَنَّ مِنْكِ قَوْمٌ يَدْخُلُونَ الْجَنَّةَ بِغَيْرِ حِسَابٍ . او ادّعاى علم غيب مىكند ؟
زن گفت : اى مرد دست از اينگونه سخنها بردار ، أمير المؤمنين جز كلام حقّ هيچ چيز ديگرى نمىگويد .
هرثمة ميگويد : چون عبيد الله بن زياد لشكر براى جنگ با حسين عليه السّلام به كربلا فرستاد ، من نيز در ميان آن لشكر بوده و به كربلا رفتم . و چون به منزلگاه حسين عليه السّلام و اصحابش رسيدم به ياد آوردم كه اين زمين همان زمينى است كه ما با أمير المؤمنين عليه السّلام در راه صفّين در آن وارد شديم .
و همان نقطهاى را كه أمير المؤمنين از خاكش بوئيد شناختم و آن كلماتى را كه فرموده بودند به خاطر آوردم و لذا از اين حركت و مسيرم به كربلا ناخشنود شدم .
عنان اسب را به طرف حسين عليه السّلام گردانيدم و در مقابلش
معاد شناسى (فارسى) — صفحة 204
مساهمون: السيد محمد حسين الطهراني
ص٢٠٤