ديگر در اين باره سخنى به ميان نرفت مجلس متفرّق شد و از هم جدا شدند و سيّد جواد هم به كربلا آمد .
امّا آن پيرمرد از شيخ علىّ خيلى خوشش آمده بود و بسيار در انديشهء او بود .
تا پس از مدّت زمانى كه سيّد جواد به آن قريه آمد ، با عشق و علاقهء فراوانى كه مذاكره را به پايان برساند و شيخ را شيعه كند ، و با خود مىگفت : ما در آن روز سنگِ زيربنا را گذاشتيم و حالا بنا را تمام مىكنيم ، ما در آن روز نامى از شيخ علىّ برديم و امروز شيخ علىّ را معرّفى مىكنيم و پيرمرد روشندل را به مقام مقدّس ولايت أمير المؤمنين عليه السّلام رهبرى مىنمائيم .
چون وارد قريه شد و از آن پيرمرد پرسش كرد ، گفتند : از دار دنيا رفته است .
خيلى متأثّر شد ، با خود گفت : عجب پيرمردى ! ما در او دل بسته بوديم كه او را به ولايت آشنا كنيم .
حيف ، از دنيا رفت بدون ولايت ، ما ميخواستيم كارى انجام دهيم و پيرمرد را دستگيرى كنيم ، چون معلوم بود كه اهل عناد و دشمنى نيست ، إلقاءات و تبليغات سوء ، پيرمرد را از گرايش به ولايت محروم نموده است .
بسيار فوت او در من اثر كرد و به شدّت متأثّر شدم .
به ديدن فرزندانش رفتم و به آنها تسليت گفتم و تقاضا كردم مرا سر قبر او بَريد .
معاد شناسى (فارسى) — صفحة 110
مساهمون: السيد محمد حسين الطهراني
ص١١٠