فرزندانش مرا بر سر تربت او بردند و گفتم : خدايا ما در اين پيرمرد اميد داشتيم چرا او را از دنيا بردى ؟ خيلى به آستانهء تشيّع نزديك بود ، افسوس كه ناقص و محروم از دنيا رفت .
از سر تربت پيرمرد بازگشتيم و با فرزندان به منزل پيرمرد آمديم . من شب را در همانجا استراحت كردم ؛ چون خوابيدم ، در عالم رؤيا ديدم درى است وارد شدم ، ديدم دالان طويلى است و در يكطرف اين دالان نيمكتى است بلند ، و در روى آن دو نفر نشستهاند و آن پيرمرد سنّى نيز در مقابل آنهاست .
پس از ورود ، سلام كردم و احوالپرسى كردم ، ديدم در انتهاى دالان درى است شيشهاى و از پشت آن باغى بزرگ ديده ميشد .
من از پيرمرد پرسيدم : اينجا كجاست ؟ گفت : اينجا عالَم قبر من است ، عالم برزخ من است و اين باغى كه در انتهاى دالان است متعلّق به من و قيامت من است .
گفتم : چرا در آن باغ نرفتى ؟
گفت : هنوز موقعش نرسيده است ؛ اوّل بايد اين دالان طىّ شود و سپس در آن باغ رفت .
گفتم : چرا طىّ نمىكنى و نميروى ؟
گفت : اين دو نفر معلّم من هستند . اين دو ، دو فرشتهء آسمانيند آمدهاند مرا تعليم ولايت كنند ، وقتى ولايتم كامل شد ميروم ؛ آقا سيّد جواد ! گفتى و نگفتى ( يعنى گفتى كه شيخ ما كه اگر از مشرق يا مغرب عالم او را صدا زنند جواب ميدهد و به فرياد ميرسد اسمش شيخ
معاد شناسى (فارسى) — صفحة 111
مساهمون: السيد محمد حسين الطهراني
ص١١١