از قول ايشان نقل شد كه : من مدّتها ميديدم كه مرحوم قاضى دو سه ساعت در وادى السّلام مىنشينند . با خود مىگفتم : انسان بايد زيارت كند و برگردد و به قرائت فاتحهاى روح مردگان را شاد كند ؛ كارهاى لازمتر هم هست كه بايد به آنها پرداخت .
اين إشكال در دل من بود امّا به أحدى ابراز نكردم ، حتّى به صميمىترين رفيق خود از شاگردان استاد .
مدّتها گذشت و من هر روز براى استفاده از محضر استاد به خدمتش ميرفتم ، تا آنكه از نجف اشرف عازم بر مراجعت به ايران شدم و ليكن در مصلحت بودن اين سفر ترديد داشتم ؛ اين نيّت هم در ذهن من بود و كسى از آن مطّلع نبود . شبى بود ميخواستم بخوابم ؛ در آن اطاقى كه بودم در طاقچهء پائين پاى من كتاب بود ، كتابهاى علمى و دينى ؛ در وقت خواب طبعاً پاى من بسوى كتابها كشيده ميشد . با خود گفتم برخيزم و جاى خواب خود را تغيير دهم ، يا نه لازم نيست ؛ چون كتابها درست مقابل پاى من نيست و بالاتر قرار گرفته ، اين هتك احترام به كتاب نيست .
در اين ترديد و گفتگوى با خود بالاخره بنا بر آن گذاشتم كه هتك نيست و خوابيدم .
صبح كه به محضر استاد مرحوم قاضى رفتم و سلام كردم ، فرمود : عليكم السّلام صلاح نيست شما به ايران برويد ، و پا دراز كردن بسوى كتابها هم هتك احترام است .
بى اختيار هول زده گفتم : آقا شما از كجا فهميدهايد ، از كجا
معاد شناسى (فارسى) — صفحة 266
مساهمون: السيد محمد حسين الطهراني
ص٢٦٦