نه بدين قسم است كه هر يك از آنها در پهلو و كنار هم قرار داده شده باشند ، بلكه نفس يك نوع سعه و احاطهاى بر صورت مثالى دارد ، و صورت مثالى نيز يك نوع سعه و احاطهاى بر بدن دارد .
منتهى مردمانى كه در دنيا گرفتار طبع هستند ، چون بيش از اين نمىتوانند ادراك كنند كه موجوديّت آنها همين بدن است ، خيال مىكنند كه موجوديّت آنها منحصر در همين بدن است ، تصوّر مىكنند كه واقعيّت نفسانيّه يا مثاليّهء آنها همين بدن است ، درحالىكه بدن حكم يك لباس را دارد ، حكم يك قالب را دارد ؛ پوست است ، و در هنگام عوض كردن پوست مىافتد ؛ ديگر نمىدانند كه آن صورت حقيقت دارد .
در عالم برزخ و مثال هم همچنين گمان مىكند كه حقيقت او همان صورت اوست ، او نمىداند كه صورت از متعلّقات نفس است ؛ وقتى نفس واقعيّت خود را دريافت و به تجرّد رسيد و بدن و صورت را خلع كرد ، مىفهمد كه حقيقت او نفس او بوده است كه بسيار والاتر و بالاتر از عالم صورت بوده ، و صورت بسيار والاتر و بالاتر از عالم بدن بوده است .
بنابراين ، صورت مثالى كه ما در نظر مىگيريم همين الآن با ما هست و اگر نباشد بدن ما حركت نمىكند و از آن كارى بر نمىآيد ، و ليكن در داخل بدن نيست و جدا هم از بدن نيست .
براى بعضى از افرادى كه به دستورات شرعيّه عمل مىكنند و در راه سير و سلوك و تهذيب نفس هستند ، ممكن است مرگ اختيارى
معاد شناسى (فارسى) — صفحة 205
مساهمون: السيد محمد حسين الطهراني
ص٢٠٥