تخطي إلى المحتوى الرئيسي

امام شناسى (فارسى) — صفحة 60

مساهمون:

ص٦٠
وجود آيد و سپس باطل شود . بنابر اين با وجودش بعد از عدمش داخل در حادثات مىگردد . و فرض وجودش در ازل داخل شدن آن است در قديم . و البتّه صفت ازل با حدوث ، و صفت قِدَم با عَدَم در چيز واحد ، مجتمع نخواهند گشت ! عبد الكريم گفت : فرض كن كه قبول كردم و دانستم من جارى شدن دو حالت و دو زمان را بر نهج واحد طبق آنچه كه تو ذكر كردى و استدلال نمودى بر حدوث آنها ، و ليكن اگر اشياء بر همان حالت صغر و كوچكى خود باقى بودند ، چگونه مىتوانستى استدلال نمايى بر حدوث آنها ؟ ! حضرت عالم عليه السلام گفتند : سخن تو و استدلال تو روى همين عالم خارج فعلى بود ؛ امّا چنانچه اين عالم را برداريم و عالمى ديگر به جاى آن قرار دهيم كه آن از اوَّل بوده است ، هيچ چيز دلالتش بر حدوث آن از همين رفع و وضع آن بيشتر نخواهد بود ؛ و ليكن در عين حال من پاسخت را طبق همين فرضيّه‌اى كه مىخواهى ما را با آن محكوم نمائى مىدهم ، پس مىگوئيم : اگر اشياء بر همان حالت صِغَر و كوچكيشان باقى بودند ، در عالمِ فرض و تصوّر اين طور بودند كه اگر فرضاً به آنها مثل آنها ضميمه مىگشت آنها بزرگتر مىشدند ، بنابراين با جواز حكم تغيير بر آنها ، از حالت قديمى بودن بيرون مىآيند ، به همان گونه كه با تغييرشان داخل در حوادث شدند و از قدمت بيرون آمدند . اى عبد الكريم چيزى براى تو از عالم اجسام پشت سرت باقى نماند ! عبد الكريم بن أبى العوجاء در اين مكالمه نيز منكوب و مخذول و بيچاره گشت . هنگامى كه در سال بعد با حضرت در حرم مكّه برخورد كرد بعضى از شيعيان حضرت به او گفتند : ابن أبى العوجاء اسلام اختيار كرده است . حضرت فرمودند : وى كورتر است از اين برگشت ، او اسلام اختيار نمىكند ! چون چشمش به حضرت افتاد گفت : سَيِّدى و مَوْلَاىَ ! « اى سيّد و سالار من ! و اى