و هنگامى كه وليد بهبود يافت گفت : من سرورى كه در عافيت حجاج ديدم بيشتر از سرورم در عافيت خودم بوده است .
عمر بن عبد العزيز از جانب وليد والى مدينه بود و ملجأ و پناه هر مظلوم . فراريان از ستمگرى حجّاج در عراق به سوى وى پناه مىجستند . او كاغذى به وليد نوشت و از ظلم و اعتساف و بيدادگرى و تجاوز حجّاج بر اهل عراق شكايت نمود . وليد به خاطر ارضاى حجّاج او را از ولايت بر مدينه عزل كرد . و بدان هم اكتفا ننمود بلكه از حجَّاج طلب كرد هر كس را كه خود مىپسندد براى ولايت حجاز معرفى نمايد . حجّاج ، جلّاد معروف : خالد بن عبد الله قَسْرى را نام برد ، و وليد او را بر مكّهء مكرَّمه ولايت داد .
ابن اثير در حوادث سال هشتاد و نه مىگويد : در اين سنه خالد بن عبد الله قسرى ولايت مكّه را يافت . و براى مردم مكه خطبه خواند و گفت : اى مردم كدام يك از اين دو عظيمتر هستند : خليفهء مرد بر اهلش - يعنى وليد - يا رسولش به سوى آنان - يعنى ابراهيم ؟ !
قسم به خدا كه شما فضل و مقام خليفه را ندانستهايد . . . ابراهيم خليل آب خواست خدا به او آب شور و تلخ داد ، و خليفه آب خواست و خدا به او آب شيرين و گوارا داد - مراد او از آب شور آب زمزم بود و مراد از آب گوارا چاهى كه وليد حفر كرده بود - . و خالد كارش اين بود كه آب چاهى را كه وليد حفر كرده بود مىآورد و در حوضى جنب زمزم مىريخت تا مردم برترى و فضيلت آب چاه وليد را بر آب چاه زمزم بدانند . در اين حال آب چاه ته كشيد و فروكش كرد و به كلى از بين رفت .
جنايات خالد قسرى
صاحب « أغانى » در ج 19 ص 59 و ما بعد آن گفته است : اين خالد قسرى عادتش اين بوده است كه آب زمزم را امُّ الْجِعْلَان « 1 » « مركز اصلى سوسكهائى به نام
هامش
( 1 ) در « أقرب الموارد » آورده است : جُعَل بر وزن صُرَد نوعى از خنافس ( سوسك ) كه بوى