به لب حديثى زِ سرِّ مجمل * به حسن مجموعهء مُفَصَّل
به چين آن گيسوى مسلسل * فتاده هم دور و هم تسلسُل
به صورت آن گوهر مُقَدَّس * ظهور معناى ذات أقدس
به قعر دريا نمىرسد خَس * به كنه او چون رسد تعقُّل
به طلعت آئينهء تجلّى * ز عكس او نور عقل كلّى
ز ليلى حسن اوست ليلى * مثال ناقص گه تمثُّل
به روى و موى آن يگانه دلبر * جمال غيب و حجاب اكبر
به جلوه سر تا قدم پيمبر * در او عيان سِرّ كلِّ فِى الْكُلْ
حقيقة الحقِّ و الحقائق * كلام ناطق إمام صادق
علوم را كاشف الدَّقايق * رسوم را حافظ از تبدُّل
صحيفهء حكمت الهى * لطيفهء معرفت كما هى
كتاب هستى دهد گواهى * كه هستى از او كند تنزُّل
به خلوت قدس « لى مع الله » * جمال او شاهدى است دلخواه
به شمع رويش خرد برد راه * كه اوست حقّ را ره توسُّل
صبا برو تا به قاب قوسين * بگو به آن شهريار كونين
كسى به غير از تو نيست در بين * كه « مفتقِر » را كند تكفُّل
چه كم شود از مقام شاهى * اگر كنى سوى ما نگاهى
كه از نگاهى برد سياهى * برو سفيدى كند تحوُّل
مگر تو اى غاية الامانى * مرا به امّيد خود رسانى
نمىسزد اين قَدَر توانى * مكن از اين بيشتر تغافل « 1 »
قَوْمٌ سَمَاؤُهُمُ السُّيُوفُ وَ أرْضُهُم * أعْدَاؤُهُمْ وَ دَمُ السُّيُوفِ نُحُورُهَا 1
هامش
( 1 ) « ديوان غروى اصفهانى » معروف به كمپانى ، منتخبى از ص 168 تا ص 170 .