تخطي إلى المحتوى الرئيسي

امام شناسى (فارسى) — صفحة 228

مساهمون:

ص٢٢٨
محمد مجروح را با اين كيفيّت در برابر خود مىنگريست . زندان آن قدر تاريك بود كه روز را از شب نمىشناختند . در اثر بوى تعفّن زندان ، بدنهاى يكى پس از ديگرى ورم كرد و همگى در زندان بمردند . « 1 » چون بنى حسن را به كوفه حمل مىكردند ، محمد و ابراهيم با عِمامهء ناشناخته به صورت اعراب بيابانى مىآمدند ، و با پدرشان سخن در پنهانى مىگفتند : و از او مشورت در خروج مىكردند ، و اذن قيام مىطلبيدند . پدرشان عبد الله مىگفت : شتاب و عجله نكنيد تا زمانى كه نهضت و قيام براى شما صورت امكان پذيرد . و مىگفت : إنْ مَنَعَكُمَا أبُو جَعْفَرٍ أنْ تَعِيشَا كَرِيمَيْنِ ، فَلَا يَمْنَعْكُمَا أنْ تَمُوتَا كَرِيمَيْنِ ! « 2 » « اگر منصور دوانيقى جلوى شما را مىگيرد از آنكه زندگى كريمانه داشته باشيد ، نمىتواند جلوى شما را بگيرد از آنكه مردن كريمانه داشته باشيد ! » رُقَيَّه : دختر محمد بن عبد الله عُثمانى زوجهء ابراهيم بن عبد الله بن حسن بن حسن بود . سليمان بن داود بن حسن مىگويد : من هيچگاه نديدم عبد الله بن حسن را كه از آن مصائبى كه به او مىرسد ، جَزَع و فَزَع كند مگر فقط يك روز . و آن هنگامى بود كه شتر محمّد بن عبد الله بن عَمرو بن عثمان در حالى كه او غافل بود برميد ، و چون آمادگى نداشت در حالى كه در دو پايش زنجير بسته شده بود و در گردنش زَمَّارَة « 3 » ( ميلهء غلّ ) بود ، از شتر به زير افتاد و آن ميلهء غلّ و زَمَّارَة به محمل گير كرد . من محمد را ديدم كه به گردنش آويزان شده است و دست و پا مىزند . در اينجا بود كه عبد الله بن حسن گريه كرد گريهء شديدى . « 4 » و حديث كرد براى من محمد بن أبى حَرْب و گفت كه :
هامش
( 1 و 2 ) « تاريخ طبرى » ، همين جا ، ص 540 و ص 541 . ( 3 ) در « أقرب الموارد » در مادهء زَمَرَ آورده است : ( الزَّمَّارَة ) القصبة الّتى يُزَمَّر فيها و السّاجور و منه « أتى الحجّاج بسعيد بن المسيّب و فى عنقه زَمَّارَةٌ » و هى السّاجور استعيرت للجامعة و - عمودٌ بين حلقتى الغُلّ . و در مادّهء سَجَرَ آورده است : السّاجور خشبةٌ تُعلَّق فى عنق الكلب ، ج سواجير . ( 4 ) « تاريخ طبرى » ، همين جا ، ص 543 .
امام شناسى (فارسى) — صفحة 228 | السيد محمد حسين الطهراني