« عبد الله بن حسن با احدى در پنهانى نجوى ننمود مگر آنكه او را از رأيش بازگردانيد . »
أبو جعفر منصور در سنهء 144 حج بجاى آورد . رياح در رَبَذَه با او ملاقات كرد . منصور او را امر كرد تا به مدينه بازگردد و بنى حسن را به نزد وى احضار كند ، و أيضاً محمد بن عبد الله بن عَمْرو بن عُثْمان بن عَفَّان را كه به او محمد ديباج مىگفتند ، و او برادر مادرى بنى الحسن بود احضار كند .
و مادر همگى ايشان : فاطِمَه دختر حسين بن على بن أبيطالب عليهمالسّلام مىباشد .
بنى حسن سه سال كه در مدينه در حبس منصور بودهاند ، حال آنان را به زندان كوفه سوق مىدهند .
منصور از رَبَذَه به طرف كوفه حركت نمود . خود در محمل نشست و بنى حسن و محمد ديباج را با أغلال و زنجيرها مقيّد كرد و در محملهاى بدون فراش و روپوش نشانده با خود به كوفه برد ، و در محبس هاشميّه در قرب قنطره زندانى كرد .
محمد ديباج را چهار صد تازيانه زد به طورى كه بدن او مجروح شد « 1 » و لباس به گوشتش چسبيد ، دستور داد آن لباس چسبيدهء به گوشت را درآورند ، و لباس سخت و خشن در تنش كنند ، و مركب او را در جلوى مركب عبد الله محض كه برادر مادرى او بود و نهايت علاقه را به او داشت حركت دهند ، تا عبد الله در طول مسافت مسافرت برادر خود را در مقابل خود با چنين وضعيّتى ببيند . و عبد الله پيوسته
هامش
( 1 ) در « منتهى الآمال » ، ج 1 ص 197 آورده است : بدن محمد مانند سبيكهء سيم بود ( يعنى شمش نقره ) اما مانند زنگيان سياه شده بود و يك چشم او در اثر ضرب تازيانه از كاسهء چشم بيرون آمده بود . و در ص 199 گويد : منصور دو بار با محمد نفس زكيّه بيعت كرده بود : يك بار در مسجد الحرام و بار ديگر در أبواء مدينه . و نيز گويد : گاهى كه محمد در شعاب جبال مخفى بود روزى كه در كوه رَضْوى با امّ ولد خود و پسرى شيرخوار بود ، چون ديد غلامى از جانب منصور براى طلب او مىآيد و فرار كرد و امّ ولد نيز فرار كرد ، آن طفل رضيع از دست امّ ولد به زمين كوه خورد و پاره پاره شد . و اين مطلب را أبو الفرج نقل كرده است . ( انتهى ) . اقول : در « تاريخ طبرى » هم آورده است .