تخطي إلى المحتوى الرئيسي

امام شناسى (فارسى) — صفحة 360

مساهمون:

ص٣٦٠
او را براى خلقت مدد نمىنمايند و يارى نمىدهند . هستى او بر زمانها و اوقات سبقت دارد ، و وجود او بر عدم او پيشى گرفته است ، و ازليّت او بر ابتداى عالم مقدّم است . با به احساس در آوردن حواسّ و مشاعر معلوم مىشود خودش داراى حسّ و مشعر نيست ( زيرا تشعير مشاعر و حواسّ عبارت از ساختن و پرداختن و استعداد بخشيدن آنهاست به كيفيّتى كه چون موادّ بر آنها وارد شوند حالت انفعال مخصوصى پيدا كنند كه به آن احساس گويند . و لهذا هر حسّى از حواسّ پيوسته منفعل است يعنى در حالت پذيرش و قبول است . و خداوند فاعل است نه منفعل . امّا فاعل است به جهت آنكه گفتيم : او تشعير مشاعر نموده است و به آنها احساس داده است و بنابر اين نمىتواند منفعل از مصنوعاتش باشد ) . و از آنكه بين موجودات ، تضاد برقرار كرده است معلوم مىشود كه خودش ضدّى ندارد ( زيرا اگر داراى طبيعتى بود كه با چيزى تضاد داشت ، موجوداتى را كه به وجود آورده بود منحصر بود در اشيائى كه با آن طبيعت ملايم و موافق باشند نه ضدّ و منافر . آفرينش اشياء مضادّه دليل بر عدم وجود ضدّ براى خود اوست ) . و با قرين و همراه آفريدن اشياء ملايمه و متقاربه و موافق با هم معلوم مىشود كه خود قرين و موافقى ندارد . بين روشنائى و تاريكى تضاد برقرار كرد ، و بين آشكارى و ابهام ، و بين خشكى و ترى ، و بين گرما و سرما . خداوند در ميان اشياء و عناصر ضد و مخالف با هم ( همچون آب و آتش ) الفت و آشنائى انداخت . و در ميان اشياء متباينه ، مقارنت ايجاد كرد . و ميان اشياء دور از هم ، نزديكى برقرار كرد . و ميان اشياء نزديك و ملايم با يكديگر ، دورى و جدائى افكند . او مشمول به حد و اندازه‌اى نمىشود ( و هيچ كمربندى از حدود و قيود ملك و ملكوت به معناى اعمّ يعنى عالم طبع و حسّ و مثال و عقل ، ناسوت و ملكوت به معناى اخصّ و جبروت و حتى اسماء و صفات بحدودها لا بحقائقها يعنى لاهوت