اذكروا الله يا غافلين است : « اى غافلان ، خدا را به ياد آوريد » . و صداى شيههء اسب :
هامش
ولى ظاهرا تعليم حضرت سليمان و مولانا امير المؤمنين عليه السّلام و ساير ائمّه و حضرت امام رضا عليه السّلام كه با آهو سخن گفتند و گفتار وحوش باغ وحش و بركة السباع كه حضرت هادى عليه السّلام را در آن انداختند از باب تعليم و تعلم لغات با وجود كثرت آنها نباشد بلكه از باب سيطرهء نفس امام و پيغمبر بر ملكوت آنها و ادراك مقاصد آنها از راه احاطهء نفسانى بر آنهاست . نفس مؤمن چون تقويت شود و از هوا بگذرد سعه و احاطهاى پيدا مىكند كه بر ملكوت موجودات واقف مىشود چه پرنده و چه درنده و چه آدميان و جن ، و چه حيوانات بحرى و دريايى ، و چه نفس نباتات و اشجار و جمادات ، و در اين صورت مؤمن محيط و مسيطر بر نفوس ، با نفس هر موجودى تكلم و گفتگو مىكند اعم از اين كه زبان خود را هم طبق لسان آنها به حركت در بياورد و يا نياورد . و تكلم با مردمان غير همزبان با زبان مادرى مؤمن نيز از همين قبيل است . چه بسا ديده شده است در سفر حج يا بعضى از مشاهد مشرفهء ديگر ، افرادى از مؤمنين از بلاد مختلف كه حتى يك كلمه از زبان همديگر خبر ندارند مانند ترك و عرب و هندى ، همديگر را مىشناسند و ساعتها با هم مىنشينند و از راه درون و باطن گفتگو دارند و از راه و مسير و احوال يكديگر كاملا مطلع مىشوند . مىگويند حيوانات همگى رام و مطيع مؤمن عارف بالله هستند . در احوالات سعيد بن جبير دارد كه چون او را گرفتند و به نزد حجاج بن يوسف مىبردند ، شب در راه بيابان مشغول نماز و قرآن شد و وحوش گرداگرد او جمع شدند و أبدا آزارى نمىرساندند . و از قبيل اين وقايع در تواريخ مسلم شواهدى بسيار است . چقدر عالى و پرمحتوا مرحوم آية الله حاج ميرزا حبيب الله خراسانى اعلى الله مقامه الشريف در اين باره سروده است :از آن خسرو كه جمشيدش بود نام * نوشته ديدم اين خط بر لب جام
كه بايد در خداجوئى چه پرگار * به گرد خويشتن زد روز و شب گام
رسد چون نقطهء اول به آخر * يكى گردد همه آغاز و انجام
بجوى اين راز جانى در دساتير * كز آن خسرو رقم شد دور ايّام
بگو جم كيست آن كس مرغ و ماهى * به افسون از هنرمندى كند رام
دم پير من است آن كز فسونش * خروس عرش نيز افتاده در دام
دل پير من است آن سحر مسحور * كه گه پرجوش ، گاهى هست آرام
اگر حق را هزار اسماء حسنى است * بود جمع آن هزار اندر يكى نام
بگو كاوّل على ، آخر على بود * بگو باطن على ، ظاهر على بود( ديوان حبيب ، طبع دوم ، طهران مصور ، ص 201 )