تخطي إلى المحتوى الرئيسي

امام شناسى (فارسى) — صفحة 189

مساهمون:

ص١٨٩
شاخهء آن بود و پيوسته در كنار شاخهء آن رفت و آمد داشت و آن را ديدار مىكرد و مراقب آن بود و عمرو بن حريث را كه ملاقات مىكرد ، به او مىگفت : من مجاور خانهء تو خواهم شد ، حقّ مجاورت مرا به نيكوئى بگذار . امّا عمرو نمىدانست كه مقصود ميثم چيست و به او مىگفت : آيا مىخواهى خانهء ابن مسعود را خريدارى كنى يا خانهء ابن حكيم را ؟ احمد بن حسن ميثمى گفت : ميثم در همان سالى كه در آن كشته شد ، حجّ نمود و بر امّ سلمه وارد شد . امّ سلمه به او گفت : تو كيستى ؟ گفت : من از اهل عراق هستم . امّ سلمه از نسبش سؤال كرد . ميثم گفت : من غلام آزادشدهء علىّ بن ابي طالب هستم . امّ سلمه گفت : أنت هيثم ؟ « تو هيثمى » ؟ ميثم گفت : بل أنا ميثم « بلكه من ميثم هستم » . امّ سلمه گفت : سبحان الله ، و الله لربّما سمعت رسول الله صلّى اللّه عليه و آله يوصى بك عليّا فى جوف اللّيل « سبحان الله ، سوگند به خدا كه من از رسول خدا شنيدم كه در وسط شب تار ، سفارش تو را به على مىنمود » . ميثم از امّ سلمه ، از حسين بن على پرسيد . امّ سلمه گفت : در بستان خودش مىباشد . ميثم گفت : به او خبر بده كه من اشتياق دارم بر او سلام كنم و ما با يكديگر در حضور ربّ العالمين ملاقات خواهيم كرد إن شاء الله ، و من در امروز قدرت بر ديدار او را ندارم و قصد مراجعت دارم . امّ سلمه عطر خواست و محاسن ميثم را عطرآگين نمود . ميثم به وى گفت : أما إنّها ستخضب بدم « هان اى امّ سلمه كه به زودى اين محاسن به خون رنگين مىشود » . امّ سلمه گفت : چه كسى به تو اين را خبر داده است ؟ ميثم گفت : أنبأنى سيّدى « سيّد و آقاى من خبر داده است » . امّ سلمه گريست و گفت : إنّه ليس بسيّدك وحدك و هو سيّدى و سيّد المسلمين « تحقيقا او سيّد و سالار تو تنها نيست ، او سيّد و سالار من و سيّد و سرور مسلمين است » . در اين حال امّ سلمه با ميثم وداع كرد و ميثم به سوى كوفه روان شد و در كوفه وارد شد . او را گرفتند و به نزد عبيد الله بن زياد بردند و گفتند : اين مرد از