گذارده است ، ميثم است . گفت : خدا و رسول خدا راست گفتهاند و تو اى امير المؤمنين راست گفتى ! سوگند به خدا كه اسم من ميثم است . حضرت فرمود : به اسم ديرين خود باز گرد و سالم را رها كن و ليكن ما كنيهات را به سالم مىآوريم و به تو أبو سالم مىگوئيم .
[ اخبار آن حضرت از كيفيت شهادت ميثم تمّار ]
راوى روايت : احمد بن حسن ميثمى مىگويد : على عليه السّلام بر علوم كثيرى و بر اسرار خفيّهاى از مقام وصيّت خود ، او را مطّلع گردانيد و ميثم بعضى از آنها را براى مردم بازگو مىكرد و جماعتى از اهل كوفه در اين باره شك مىبردند و على عليه السّلام را متّهم به دروغبندى و ايهام و تدليس مىكردند تا به جائى كه روزى امير المؤمنين عليه السّلام در محضر بسيارى از اصحاب خود كه در ميان آنها هم شخص شاك بود و هم شخص با اخلاص ، به او گفت : يا ميثم إنّك تؤخذ بعدى و تصلب ، فإذا كان اليوم الثّانى ابتدر منخراك و فمك دما حتّى تخضب لحيتك . فإذا كان اليوم الثّالث طعنت بحربة يقضى عليك ، فانتظر ذلك .
« اى ميثم ، پس از من تو را مىگيرند و به دار مىزنند . چون روز دوم شود از دو سوراخ بينى و از دهان تو خون جارى مىشود به طورى كه محاسنت خضاب مىشود . و چون روز سوم شود حربهاى بر تو فرود آرند كه با آن جانت گرفته شود ، بنابر اين در انتظار اين ايّام باش » . و جائى كه تو را در آنجا به دار مىزنند بر در خانهء عمرو بن حريث است . و تو دهمين از ده نفرى هستى كه به دار مىزنند ، و چوبهء دار تو از همه كوتاهتر است و به زمين از همهء آن افراد نزديكتر مىباشى . و من البته آن چوب نخلى كه تو را بر شاخهء آن به دار مىزنند ، به تو نشان مىدهم - و حضرت بعد از دو روز آن درخت نخل را به او نشان دادند .
ميثم از اين به بعد به كنار نخله مىآمد و نماز مىگزارد و مىگفت : بوركت من نخلة ، لك خلقت ، و لى نبتّ « اى نخله مبارك باشى ، من براى تو آفريده شدهام و تو نيز براى من روئيدهاى » . و پيوسته بعد از شهادت على عليه السّلام ميثم به سراغ درخت مىآمد و با آن تجديد عهد مىنمود تا آن درخت نخل را بريدند و ميثم مترصّد