او را با ريگ زدند .
زياد جريان را به معاويه نوشت و او امر كرد تا حجر را به نزد وى بفرستد .
زياد ، حجر را در زمرهء دوازده مرد ديگر كه همگى را در غلّ آهنين به زنجير كشيده بودند با همراهى وائل بن حجر حضرمى به سوى معاويه ارسال نمود . معاويه شش نفر از آنها را كشت و شش نفر را زنده نگهداشت و حجر بن عدىّ در جملهء آن شش تن بود كه كشته شدند .
[ اخبار آن حضرت از كشته شدن حجر بن عدى ]
چون خبر به غلّ كشيدن حجر و اصحابش توسط زياد به عايشه در مدينه رسيد ، عبد الرّحمن بن حارث بن هشام را به سوى معاويه در شام فرستاد و پيام داد كه : الله الله فى حجر و أصحابه « خدا را ، خدا را در نظر بگير دربارهء حجر و اصحاب او » . و ليكن چون عبد الرّحمن بن حارث به شام رسيد ، ديد كه حجر و پنج نفر از اصحاب او را كشتهاند .
عبد الرحمن بن حارث به معاويه گفت : حلم ابو سفيان از تو دربارهء حجر و اصحابش در كجا پنهان شد ؟ چرا آنها را در زندانها حبس نكردى تا بدين وسيله آنها را در معرض مرض طاعون درآورى و بدين گونه بميرند ؟ معاويه گفت : چون مثل تو در قوم من پيدا نمىشد اين فكر به نظر من نيامد 1 .
عبد الرحمن گفت : به خدا قسم كه ديگر عرب براى تو حلمى را و رأى و تدبيرى را نمىشناسد . گروهى از مسلمانان را كه به طور اسارت به نزد تو آوردند كشتى ؟ معاويه گفت : پس من چهكار كنم ؟ دربارهء آنها زياد به من نامهاى نوشت و امر آنها را تشديد مىكرد و متذكر مىشد كه آنها در حكومت من به زودى ايجاد پارگى و گسيختگى خواهند نمود كه قابل وصله زدن نباشد .
و پس از اين جريان ، معاويه به مدينه آمد و بر عايشه وارد شد . اوّلين سخنى را كه عايشه با او گفت كشتن حجر بود در ضمن گفتار طويلى كه بين آن دو نفر جارى شد ، و سپس عائشه گفت : مرا بر حجر واگذار تا در نزد پروردگارمان ملاقات حاصل شود .