و مسلمان شوم . امير المؤمنين عليه السّلام دست خود را پيش آورد و به او گفت : شهادتين خود را بگو .
راهب گفت : أشهد أن لا إله إلّا الله وحده لا شريك له ، و أشهد أنّ محمّدا عبده و رسوله ، و أشهد أنّك وصىّ رسول الله و أحقّ النّاس بالأمر من بعده « گواهى مىدهم كه هيچ معبودى جز الله نيست ، اوست يگانه كه شريكى براى او نيست . و گواهى مىدهم كه محمّد بندهء او و فرستادهء اوست . و گواهى مىدهم كه : تو وصىّ رسول خدا و سزاوارترين مردم به امر امامت پس از او هستى » .
امير المؤمنين عليه السّلام او را به شرائط اسلام متعهّد نمودند و سپس گفتند : ما الّذى دعاك إلى الإسلام بعد طول مقامك فى هذا الدّير على الخلاف « بعد از آنكه در مدت طولانى و درازى ، در اين دير اقامت گزيدهاى و اسلام هم نياورده بودى ، علّت و انگيزهء تو براى پذيرائى اسلام چه بود » ؟
راهب گفت : اين دير بنا شده است براى يافتن و پيدا كردن آن كسى كه اين قطعه سنگ و صخره را برمىكند و آب را از زير آن بيرون مىكشد . و قبل از من عالمى در اين دير براى همين منظور سكونت داشت و موفّق به تشرّف نشد . و خداوند عزّ و جلّ اين فيض عظيم را به من روزى فرمود . ما در كتابى از كتابهاى خود يافتهايم و از علماى خود اخذ نمودهايم كه در اين ناحيه چشمهاى است كه بر روى آن قطعه صخرهاى است كه مكان و موضعش را نمىداند مگر پيغمبرى و يا وصىّ پيغمبرى . و حتما و ناچار بايد ولىّ خدائى بوده باشد كه دعوت به حقّ كند و خداوند معرفت به اين سنگ و قدرت قلع و كندن آن را به او عنايت نمايد . و من چون ديدم كه تو از عهدهء اين مهم برآمدى ، آنچه را كه انتظار آن را مىكشيدم براى من محقّق شد و به آرزوى ديرين خود از قلع صخره و پيدا شدن چشمه رسيدم و من امروز به دست تو مسلمانم و به حقّ تو مؤمنم ، و من مولاى تو هستم ( و ولايت تو را بر خود و شئون خود مىپذيرم ) .
چون امير المؤمنين عليه السّلام آنچه را كه راهب گفت ، شنيد ، به قدرى گريست كه
امام شناسى (فارسى) — صفحة 125
مساهمون: السيد محمد حسين الطهراني
ص١٢٥