تخطي إلى المحتوى الرئيسي

امام شناسى (فارسى) — صفحة 102

مساهمون:

ص١٠٢
10 - يا امَّ سَلَمَةَ اشْهدِى وَ اسْمَعِى ! هَذَا عَلِىٌ أمِيرُالْمؤمِنينَ ، وَ سَيّدُ الْمُسْلِمِينَ ، وَ عَيْبَةُ عِلْمِى « وِعَاءُ عِلْمِى » وَ بَابِى الَّذى اوتِىَ مِنْهُ . « اى امّ سَلِمَه گواه باش ، و گوش فرادار ! اين است على أمير مؤمنين ، و سيّد و سالار مسلمين ، و صندوق علم من « ظرف علم من » و دَرِ من كه از آن بايد وارد شد . » اين حديث را أبونُعَيم ، و خوارزمى ، در « مناقب » ، و رَافِعى در « تَدْوين » ، و گَنجى در « مناقب » و حَمّوئى در « فرآئد السمطين » ، و حُسام الدّين المحلّى ، و شهابُ الدِّين در « توضيح الدلآئل » ، و شيخ محمّد حَنفى در شرح « جامع الصَّغير » . و در حاشيهء « شرح عزيزى » ج 2 ، ص 417 گفته است : حَدِيثُ الْعَيبَةِ ، يعنى ظرف علم من و حافظ آن ، زيرا كه پيامبر مدينهء علم بود ؛ و به همين جهت أصحاب رسول خدا در مشكلات به على بن أبى طالب محتاج بودند . و بر همين أساس نيز مُعاوِيه در زمان واقعه ، از مشكلاتِ مسآئلى كه براى او پيش مىآمد ، از على سؤال مىكرد و على جواب مىگفت . و ياران على به او مىگفتند : مَا لَك تُجِيبُ عَدُوّنَا ؟ فَيَقُولُ : أمَا يَكْفِيكُمْ أنَّهُ يحْتَاجُ إلَيْنَا . « چطور شده‌اى كه پاسخ دشمن ما را مىدهى ؟ و على مىگفت : آيا اين براى شما بس نيست كه او محتاج به ماست ؟ » و براى على در مواردى پيش آمد كه مشكلاتِ عُمَر را گشود ؛ و عمر گفت : : مَا أبْقَانِىَ اللهُ إلَى أنْ ادْرِكَ قَوْمًا لَيْسَ فِيهِمْ أبُو الْحَسَنِ . « مرا خدا باقى نگذارد تا عمر من برسد به زمانى كه قومى را ادراك كنم كه در ميان آنها أبوالحسن نباشد . » و يا آنكه همان‌طور در حاشيهء « شرح عزيزى » أيضاً گفته است : عمر طلب مىكرد كه بعد از على زنده نباشد ، و سپس قضايآئى را ذكر كرده است كه از آن قبيل است حَدِيثِ لَظْم ؛ « 1 » و حديث فرمان عمر به كشتن و رَجم زانيه ، « 2 » و در تمام
هامش
( 1 ) - در كتاب « الرّياض النَّضِرَة فى مناقب العشرة » تأليف أبوجعفر أحمد محبّ الدّين طبرى ، در طبع مكتبهء اللبندة مصر ، با تحقيق و تعليقهء شيخ محمّد مصطفى أبوالعلاء ج 3 ، ص 210 ، از محمّد بن زياد روايت كرده است كه : عمر به حجّ رفته بود ، مردى به نزد او آمد كه به چشم او سيلى خورده بود . عمر گفت : چه كسى به تو سيلى زده است ؟ گفت : على بن أبى طالب ، عمر گفت : لَقد وقعت عليك عين الله ! « هر آينه تحقيقاً چشم خدا بر تو افتاده است - و يا ديده بان خدا بر تو نظر كرده است » و ديگر چيزى از او نپرسيد كه چه واقعه پيش آمده و چرا على او را لَطْمه زده است ! تا على آمد ، و آن مرد در نزد عمر بود . على گفت : اين مرد در طواف بود ؛ و من او را ديدم كه به زن‌ها در حال طواف چشم مىدوخت . عمر به على گفت : تو با نور خدا نگاه مىكنى ! و در روايتى آمده است كه : عمر دور خانهء خدا طواف مىكرد ، و على در جلوى او طواف مىكرد كه در اين حال مردى نزد عمر پديدار شد ، و گفت : اى أميرمؤمنان حقّ مرا از على بن أبى طالب بستان ! عمر گفت : چكار كرده است ؟ گفت : به چشم من سيلى نواخته است . راوى گويد : عمر همان جا ايستاد تا على در دور طواف خود به او رسيد . گفت : يا أبا الحسن ! تو بر چشم اين مرد لطمه زده‌اى ! على گفت : اى أميرمؤمنان ! آرى ! گفت : چرا ؟ گفت : به علّت آنكه من او را ديدم كه در چهرهء زن‌هاى مؤمنين در حال طواف ، خيره نگاه مىكند . عمر گفت : أحسنت يا أبا الحسن و سپس عمر رو به آن مرد كرد و گفت : چشمى از چشم‌هاى خدا ) و يا ( ديده بانى از ديده‌بانهاى خدا ) بر تو افتاده است ؛ و بنابراين تو حقّى بر او ندارى ! و عمر در حالى كه روى على را به طرف جهت طواف بر مىگردانيد ، گفت : مَن جواهر الله ولى من أولياء الله . « على از جواهر خزانهء خداست ، و وليى از أولياى خداست » . ( 2 ) - اين داستان در درس‌هاى ديگر خواهد آمد .