تخطي إلى المحتوى الرئيسي

امام شناسى (فارسى) — صفحة 57

مساهمون:

ص٥٧
خود را به آنها برسانند . و اگر هر آينه آنها همچون كعبه و قبلهء منصوب ؛ در شهرت و معروفيّت نبودند ؛ و همچون سنّت‌هاى محفوظ در بسيارى و كثرت نبودند ؛ براى ما در تمام مدّت دهر و روزگار ؛ يك حرف ؛ و يك كلام از آنها به ما نمىرسيد . زيرا كه جريان همان‌طور بود كه ما براى شما توصيف كرديم . « 1 » بارى ما سخن را قدرى در قوّهء جبريّهء حكّام جور كه توسّط علماء و خطباء بر مردم تحميل مىشد ؛ در تحريف فضائل و مناقب حضرت أميرالمؤمنين عليه و على آله افضل صلوات المصّلين توسعه داديم تا بر مطالعه كنندگان علوم و معارف إسلام و پويندگان سبل سلام روشن شود كه تا چه مرحله‌اى در إخفاء اسم و رسم آن‌حضرت مساعى قهريّه به عمل آورده‌اند ؛ تا جائىكه علاوه بر محو فضائل و مناقب أمير المؤمنين و أهل البيت « عليهم السّلام » به‌جاى آنها براى أبوبكر و عُمَر و عُثْمان و معاويه فضائلى جعل كردند ؛ و خطبا بر فراز منبرها در جمعه‌ها و أعياد مىخواندند ؛ و أذهان و أفكار را از ادراك حقايق شستشو مىدادند . حال برويم بر سر مسئلهء وزارت و ولايت و خلافت آن‌حضرت كه از آيه شريفه استفاده شده است :

« 2 » روايات وارده در تطبيق آيه : وَ اجْعَلْ لِي وَزِيراً مِنْ أَهْلِي

حاكم حَسْكانىّ در كتاب نفيس مناقب خود : « شواهد التّنْزيل » در تحت عنوان آنچه راجع به أميرالمؤمنين « عليه السّلام » در آيه
وَ اجْعَلْ لِي وَزِيراً مِنْ أَهْلِي هارُونَ أَخِي اشْدُدْ بِهِ أَزْرِي وَ أَشْرِكْهُ فِي أَمْرِي
نازل شده است هشت روايت ذكر كرده است كه ما در اينجا بعضى از آنها را مىآوريم ؛ او با سند متّصل خود از حُذَيفة بن اسيد روايت كرده است كه : قالَ أخَذَ النَّبِىّ بِيدِ عَلِىّ بْنِ أبى طالبٍ ؛ فَقَالَ : أبْشِر وَ أبْشِر ! إنَّ مُوسَى دَعا رَبَّهُ أن يجْعلَ لَهُ وَزِيراً مِن أهلهِ هَارُونَ ؛ وَ إنِّى أدْعُو رَبِّى أن يجْعَلَ لِى وَزيراً مِن أهلى عَلِى أخى ! أشْدُدَ بِهِ ظَهْرِى وَ اشْرِكَهُ فِى أمرى ! « 3 » « پيامبر دست على بن أبىطالب را گرفت و گفت : بشارت باد ! بشارت باد !
هامش
( 1 ) - « شرح نهج البلاغه » ابن أبىالحديد ؛ از طبع چهار جلدى افست بيروت ؛ ج 3 ؛ ص 258 تا ص 260 ؛ و از طبع دار إحياء الكتب العربّيّة مصر ؛ ج 13 ؛ ص 219 تا ص 224 . ( 2 ) شيخ مفيد در « ارشاد » طبع سنگى ، ص 84 و 85 ، به همين گونه استدلال بر امامت حضرت نموده است . ( 3 ) « شواهد التنزيل » ص 368 از ج 1 ؛ حديث شمارهء 510 .