تخطي إلى المحتوى الرئيسي

امام شناسى (فارسى) — صفحة 423

مساهمون:

ص٤٢٣
روايت مىكند كه گفت : اسْمَاء بِنْتُ عُمَيس خُثْعَمِيّه براى من گفت كه : من قابلهء جدّهء تو : فاطمه بنت رسول الله « صلّى الله عليه و آله و سلّم » بودم در وقت ميلاد حسن و حسين « عليهما السّلام » . چون فاطمه حسن را زائيد ؛ رسول خدا آمد و گفت : اى أسماء ! پسرم را بياور ! أسماء مىگويد : من حسن را در پارچهء زردى كه پيچيده بودم ؛ به او دادم . پيغمبر پارچه را بيفكند ؛ و گفت : آيا من با شما پيمان ننهادم كه نوزاد را در پارچهء زرد نپيچيد ؟ ! رسول خدا پارچهء سفيدى طلب كرد ؛ و حسن را در آن پيچيد ؛ و اذان در گوش راست او ، و إقامه در گوش چپ او گفت . و سپس به علىّ « عليه السّلام » گفت : نام اين پسرم را چه گذارده‌اى ؟ ! أمير المؤمنين « عليه السّلام » عرض كرد : يا رسول الله ! من در نام او بر تو پيشى نمىگيرم ! رسول خدا هم فرمود : من هم بر پروردگارم عزّ و جلّ پيشى نمىگيرم ! رسول خدا گفت : در اينحال جبرائيل « عليه السّلام » نازل شد ؛ و گفت : خداى تعالى تو را سلام مىرساند و مىگويد : يا مُحَمَّدُ عَلِىٌّ مِنْكَ بِمَنْزِلَةِ هَارُونَ مِنْ مُوسَى إلَّا انَّهُ لَا نَبِىَّ بَعْدَكَ ! و بنابر اين نام او را به نام پسر هارون بگذار ! رسول خدا گفت : نام پسر هارون چه بوده است ؟ جبرائيل گفت : شُبَّر ، رسول خدا گفت : شُبَّرْ يعنى چه ؟ گفت : حَسَن . أسماء مىگويد : رسول خدا حَسَن را حَسَن ناميد . و چون حسين متولّد شد ؛ من نيز مباشرت در أمر آن مادر و طفل نمودم . رسول خدا « صلّى الله عليه و آله و سلّم » آمد و گفت : اى أسماء پسرم را بياور ! من او را در پارچهء سفيدى پيچيدم ؛ و به او دادم . رسول خدا نيز همچون حَسَن در گوش راست او اذان و در گوش چپ او إقامه گفت . أسماء مىگويد : در اين‌حال رسول خدا گريه كرد ؛ و سپس گفت : اين پسر واقعه‌اى در پيش دارد ؛ خداوندا لعنت كن كشندهء او را . و اين مطلب را به فاطمه مگو ! أسماء مىگويد : چون روز هفتم فرا رسيد ، رسول خدا « صلّى الله عليه و آله و سلّم » نزد من آمد و گفت : پسرم را بياور ! من حسين را نزد او بردم ؛ و همان‌طور كه براى حَسَن