الّا أنَّهُ لَا نَبّىِ بَعْدِى ؟ ! قَالَ عَلِىُّ : بَلَى رَضيِتُ ! « 1 »
« آيا نمىپسندى اى على كه نسبت تو با من مثل نسبت هارون باشد با موسى ؛ به جز درجهء نبوّت ؟ ! على گفت : آرى مىپسندم و راضى هستم ! »
ابن أبىالحَديد در « شرح نهج البلاغه » گويد : أبومحمّد عسكرى در كتاب « أمالى » آورده است كه : در سال جماعت ؛ سَعْد بن أبىوقّاص بر معاويه وارد شد ؛ و با خطاب أمير المؤمنين به او سلام نكرد .
معاويه به او گفت : اگر مىخواستى در سلامى كه كردى ؛ غير از آنچه را گفتى ؛ مىگفتى !
سَعْد گفت : ما مؤمنين هستيم ؛ و تو را أمير خود قرار ندادهايم ! گويا خيلى مسرور و خوشحال شدهاى به إمارتى كه در آن هستى ! إى معاويه ! سوگند به خدا كه مقامى را كه تو در آن هستى اگر فقط با يك شاخ خون حجامت كه مىريختم به من مىدادند ؛ من خوشحال و مسرور نمىشدم !
معاويه گفت : اى أبواسحق ! من با پسر عموى تو على بيشتر از يك شاخ حجامت و دو شاخ حجامت خون ريختهايم ! بيا اينجا و پهلوى من در روى سرير بنشين !
سَعْد پهلوى معاويه در روى سرير نشست ؛ و معاويه شروع كرد به عتاب و مؤاخذه از او كه چرا اعتزال گزيدى ؛ و از جنگ دورى جستى ؟ !
سَعْد گفت : مَثَل من و مَثَل مردم همانند روزى است كه ظلمت مردم را فرا گيرد ؛ و يكى از آنها به شترش بگويد : إخ و شتر خود را بخواباند ؛ تا راه براى او هويدا و روشن گردد !
معاويه گفت : اى ابواسحق ! در كتاب خدا إخْ نيست آنچه در كتاب خداست اين است كه :
وَ إِنْ طائِفَتانِ مِنَ الْمُؤْمِنِينَ اقْتَتَلُوا فَأَصْلِحُوا بَيْنَهُما فَإِنْ بَغَتْ إِحْداهُما عَلَى الْأُخْرى فَقاتِلُوا الَّتِي تَبْغِي حَتَّى تَفِيءَ إِلى أَمْرِ اللَّهِ
« 2 »
هامش
( 1 ) - « غاية المرام » قسمت أوّل ؛ ص 129 و ص 130 ؛ حديث چهاردهم .
( 2 ) - آيه 9 ؛ از سورهء 49 : حُجُرات .