فَاتَنِى مِنَ الدُّنْيَا إلَّا أنىّ لَمْ اقَاتِلِ الْفِئَة الْبَاغِيَة مَعَ عَلىٍّ . « 1 »
و نيز با سند ديگر از او روايت كرده كه در حال مردنش مىگفت :
مَا أجِدُ فى نَفْسى مِنْ أمْرِ الدُّنْيَا شَيْئاً ؛ إلّا أنىِّ لَمْ اقاتِلِ الْفِئَة الْبَاغِيَة مَعَ عَلىِّ بْنِ أبيطَالِبٍ . « 2 »
و نيز با سند ديگر آورده است كه :
مَا آسىَ عَلَى شَىّءٍ إلّا تَرْكِى قِتَالَ الْفِئَة الْبَاغِيَة مَعَ عَلىّ . « 3 »
و مضمون و مفاد اين روايات آن است كه مىگويد : « من هيچ گاه بر چيزى غُصّه نخوردم و محزون نشدم از چيزهائى كه در دنيا از دست من رفته است ؛ مگر جنگ نكردن در ركاب على بن أبىطالب را با فئه باغيه . » آنگاه همين مرد در پاى خطبهء حجّاج بن يوسف ثقفى براى بيعت با عبد الملك مىنشيند و به دست او نيز كشته مىشود . « 4 »
هامش
( 1 و 2 و 3 ) - « استيعاب » ج 3 ؛ ص 953 و در « تاريخ دمشق » جلد أمير المؤمنين « عليه السّلام » ؛ جزء سوّم در تعليقهء ص 173 و 174 روايات كثيرى را از مصادر مختلف در تأسّف عبد الله عمر در قعود از جنگ و عدم معاونت أمير المؤمنين « عليه السّلام » آورده است .
( 4 ) - در « استيعاب » ج 3 ؛ ص 952 و ص 953 آورده است كه : قال أبوعمر : عبد الله بن عمر در مكّه در سنهء 73 مُرد ؛ و حجّاج مردى را أمر كرد تا پاشنهء نيزهاش را مسموم كند و در ازدحام راه با او مواجه شود و آن پاشنهء نيزهء مسموم را در روى پاى ابن عمر بگذارد . و اين به جهت آن بود كه حجّاج روزى خطبه مىخواند و نماز به تأخير افتاد ؛ ابن عمر گفت : خورشيد منتظر تو نمىشود ! حجّاج به او گفت : اراده كردم سر از بدن كسى كه چشمهاى تو در آن قرار دارد بردارم ! ابن عمر گفت : اگر چنين كنى مرد چيرهء نادانى ! و گفته شده است كه : اين گفتار را به طورى گفت كه حجّاج نشنيد . و ابن عمر در متوقف عرفه زودتر مىرفت و در همان مواضعى كه رسول خدا وقوف مىكردند وقوف مىكرد . و اين أمر بر حَجّاج گران آمد و أمر كرد تا مردى كه با و حربهء مسمومى بود چون مردم از عرفات بيرون مىروند و ازدحام است خود را به مركب عمر بچسباند و اين حربه را از روى پاى او عبور دهد ؛ و در حالى كه پاى عبد الله بن عمر در ركاب مركبش بود آن مرد اين عمل را انجام داد و به دين جهت ابن عمر چند روز مريض شد و حجّاج براى عيادت او آمد و به او گفت : اى أباعبدالرحمن چه كسى اين كار را با تو كرده است ؟ ابن عمر گفت : اگر بدانى با او چه مىكنى ؟ حجّاج گفت : خدا مرا بكشد اگر او را نكشم ! ابن عمر گفت : من چنين نمىيابم كه تو او را بكشى ! زيرا تو خودت امر كردهاى كه با اين حربه بر من جفا كنند ! حجّاج گفت : اى أبا عبدالرحمن اين سخن را مگوى و برخاست . در « سفية البحار » در مادّهء عَبَدَ از « گلزار قدس » محقّق كاشانى نقل كرده است كه : چون حجّاج داخل مكّه شد و ابن زبير را به دار آويخت ؛ عبد الله بن عمر به