بتابد .
سوگند به خدا كه اگر در روز خيبر آنچه را كه رسول خدا به على گفت لَاعَطَيَنّ الرَّايَة غَدَا رَجُلًا يُحبَّهُ اللهُ وَ رَسُولُهُ ؛ و يُحِبُّ اللَه وَ رَسَوْلَهُ ؛ لَيْسَ بِفَرّارِ يَفْتَحُ اللهُ عَلَى يَدَيْهِ
« هر آينه من البّته فردا عَلَم جنگ را به مردى مىسپارم كه ؛ خدا و رسولش او را دوست دارند ؛ و او نيز خدا و رسولش را دوست دارد ؛ او كسى نيست كه از جنگ فرار كند ؛ و خداوند به دست او فتح را نصيب مسلمين مىگرداند » اگر به من گفته بود ؛ محبوب تر بود نزد من از همهء آفاقى كه خورشيد بر آن بتابد .
سوگند به خدا كه اگر در غزوه تبوك آنچه را كه رسول خدا به على گفت أمّا تَرْضَى أنْ تَكُونَ مِنىِّ بِمَنْزِلَة هَارونَ منْ مُوسَى إلَّا أنَّهُ لَا نَبِىِّ بَعْدِى
« آيا براى تو خوشايند نيست كه نسبت تو با من مثل نسبت هارون با موسى باشد به جز مقام نبوّت » اگر به من گفته بود ؛ محبوب تر بود نزد من از همهء آفاقى كه خورشيد بر آن بتابد .
سَعْد اين عبارات را بگفت ؛ و از مجلس برخاست ؛ و به معاويه گفت : سوگند به خدا كه تا من زنده باشم ديگر در منزلى كه تو باشى ؛ من وارد نمىشوم ! « 1 » !
مَسْعودى پس از اين روايت مىگويد : من در طريقى ديگر از روايات - و آن حديثى است كه در كتاب علىّ بن محمّد بن سُلَيْمان نوفلى در ميان اخبار وارد شده است - ديدهام كه از ابْن عائشه و غيره روايت كردهاند كه چون سعد با معاويه اين سخنان را گفت ؛ و خواست برخيزد ؛ معاويه براى او ضِرْطَهاى زد ( بادى كه از مَقْعد توأم با صدا بيرون آيد ) و به او گفت : بنشين تا پاسخ آنچه را كه گفتى بشنوى !
تا به حال هيچ وقت نشده است كه تو در نزد من پستتر و بيمايهتر و شومتر از امروز باشى ! زيرا بنا بر آنچه گفتى ؛ چرا على را نصرت نكردى ؟ و چرا از بيعت با او دست نگاه داشتى ؟ !
آنچه را كه تو از رسول خدا « صلى الله عليه و آله و سلم » دربارهء على شنيدهاى ؛ اگر من شنيده بودم ؛ تا زنده بودم ؛ خادم على بودم !
سعد گفت : سوگند به خدا كه من به اين خلافتى كه تو در آن جاى گرفتهاى ! [ 1 ]
هامش
( 1 ) ؛ در كتاب « النّصّ و الاجتهاد » طبع دوّم ، ص 350 ، مورد 94 ، ملاقات سعد را با معاويه و گفتار او را از « صحيح » مسلم ، باب فضائل علىّ ، و از « الخصائص العلويّة » نسائى و از « صحيح » ترمذى ، و از صاحب « الجمع بين الصّحيحين » ، و از صاحب « الجمع بين الصّحاح الستّة » از عامر بن سعد بدين گونه آورده است كه : أمرَ معاويةُ سعدَ بنَ أبى وقّاصٍ فقال له : ما منَعَك أن تسُبَّ أبا ترابٍ ؟ ! فقالَ : أمّا ما ذكرتُ ثلاثا قالهُنّ له رسولُ اللهِ فَلَن أسُبَّه ! لَأن تكونَ لى واحدةٌ منهنّ أحبُّ إلىَّ من حُمر النَّعَم : سمعتُ رسولَ الله صلّى الله عليه و ءاله و سلّم يقولُ له و قد خلَّفَه فى بعض مَغازيه ، فقال له : يا رسولَ اللهِ ! خَلّفتَنى مع النّسآءِ و الصِّبيان ؟ ! فقال له رسولُ الله صلّى الله عليه و ءاله و سلّم : أما تَرضَى أن تكونَ منّى بمَنزلةِ هرونَ مِن موسى إلّا أنّه لا نُبوّةَ بعدى ؟ و سمعتُه يقول يومَ خيبر : لَاعطيَنَّ الرّايةَ رجلًا يُحبّ اللهَ و رسولَه و يحبُّه اللهُ و رسولُه . ( قال : ) فَتَطاوَلْنا لها . فقال : ادعُوا لى عليًّا ؛ فاتىَ به أرمدَ ، فَبَصق فى عينَيه و دفَع الرّايةَ إليه ففتح اللهُ عليه . ( قال : ) و لمّا نَزلتْ هذه الأيةُ :فَقُلْ تَعالَوْا نَدْعُ أَبْناءَنا وَ أَبْناءَكُمْ، دعا رسولُ اللهِ صلّى الله عليه وءَاله وسلّم عليًّا و فاطمةَ و حسنًا و حسينًا ، فقال : اللهمّ هؤلآء أهْلى ! اه