خوارزمى ، عين آنچه را كه از خوارزمى ذكر كرديم ، روايت مىكند .
او مىگويد : روايت كرد أبو المظفّر عبد الواحد بن حمد بن محمّد بن شيذة المقرى ، از عبد الرّزّاق بن عمر طهرانى ، از أبو بكر أحمد بن موسى حافظ ( ابن
هامش
خدمتش برسد . من به پدرم مرحوم آية الله آقا ميرزا محمّد طهرانى گفتم . پدرم فرمود : مانعى ندارد ، هر وقت مىخواهد بيايد . من به كليددار گفتم . و فردا صبح آن روز كليددار در معيّت آن مستشرق به منزل پدرم آمد و در كتابخانهء پدرم كه محلّ مطالعه و كتابت او بود ، وارد شدند و نشستند . و آن مستشرق دربارهء بعضى از علوم و كتب ، مطالبى پرسيد و ايشان جواب گفتند ، و در آخر الأمر از كتاب « الدّرّ النظيم » و مؤلّف آن و خصوصيّات محتواى آن پرسيد و ايشان جواب دادند ، و سپس گفت : آيا شما آن كتاب را داريد ؟ ! پدرم فرمود : آرى . گفت : آيا مىشود من ببينم ؟ فرمود : آرى ! أبو الحسن برخيز و فلان كتاب را كه در فلان نقطه از قفسهء فلانى است به ايشان بده ! من برخاستم و كتاب را برداشتم و در برابر او گذاردم . او كتاب را برداشت و صفحات آن را به دقت ملاحظه كرد ، و كاغذ و جدولكشى شده و صفحات و جلد آن را به دقّت ديد و سپس كتاب را بست و روى زمين گذارد و گفت : اين كتاب را مىفروشيد ؟ ! پدرم فرمود : نه ! گفت : من از شما خواهش مىكنم به هر قيمتى كه شده است به من بفروشيد ! پدرم فرمود : نه ، نمىشود ! گفت : شما ملاحظهء قيمت آن را نكنيد به هر قيمتى كه بفرمائيد و به هر ميزان كه بالا باشد ، من خريدار اين كتابم . پدرم فرمود : اين كتابخانه را مىبيند ، اگر از فرش تا سقف آن را از إبريز صافى ( طلاى خالص ) كنيد نمىفروشم . آن مرد مأيوس شد و برخاست و با كليددار رفت و من كتاب را برداشته و در جاى خود گذاردم . فرداى آن روز كليددار به من گفت : اين مرد طالب اين كتاب است و از مغرب اروپا براى خريد اين كتاب آمده است و چون مىدانستهاند كه اين كتاب جزو مكتبهء مرحوم كبّه است و اينك به مكتبهء آقا ميرزا محمّد طهرانى انتقال يافته است لذا با توسّط مقامات بغداد يكسره به سامراء آمده و در منزل ما وارد شده است و از من تقاضا كرده است كه اين كتاب را وساطت نموده و براى او بخرم و مطمئن باشيد كه هر مقدارى كه شما بخواهيد و بگوئيد ، او خريدار است . من در جواب كليددار گفتم : اين كتاب ، ناموس است ناموس اسلام است . آيا كسى ناموس خود را به اجنبى مىفروشد ! ؟ آيا شما حاضريد ناموس خود را ، زن و حرم خود را بفروشيد گرچه به گزافترين قيمتها باشد ؟ ! گفت : نه . من گفتم : اهميّت اين كتاب از ناموس خانوادگى بيشتر است . چون اين ناموس دين و شريعت و ناموس اسلام است و كتاب خطّى منحصر به فرد است . كليددار از خريدن اين كتاب مأيوس شد و به مستشرق قضيّه را گفت . او هم فهميد كه پدرم تعصّب دين دارد و به هيچ وجه كتاب را نخواهد فروخت فلهذا از سامرّاء رفت . من كه اين گفتگوى خود را با كليددار براى پدرم بازگو كردم ، فرمود : اينك بايد جاى اين كتاب را تغيير داد . آن را در فلان قفسه و فلان نقطه بگذار ! چون ايشان جاى كتاب را دانستهاند و بعيد نيست در اوقاتى كه در اينجا رفت و آمد است با لطائفالحيلى كتاب سرقت شود .