جماعتى به طرف شطّ حركت كردند ، من با على عليه السّلام و ساير مردم مىآمديم تا در وسط صحرا رسيديم . مردم گفتند : يا أمير المؤمنين ما از تشنگى در خوف هستيم ، حضرت فرمود : خدا شما را آب خواهد داد . و راهبى در نزديك ما در ديرى زندگى مىكرد ، أمير المؤمنين آمدند تا در محلّ معيّنى و گفتند : اينجا را حفر كنيد ، مردم مشغول حفر كردن شدند و من نيز از آنها بودم ، حفر كرديم ، مقدارى فرو رفتيم كه يك سنگ بزرگى ظاهر شد ، حضرت فرمود : اين سنگ را درآوريد ، مردم كمك كردند تا سنگ را درآورديم كه ديديم يك چشمهء آب سرد و گوارا ظاهر شد ، همه سيراب شدند ، چون يك ميل راه رفتيم بعضى از مردم تشنه شدند و گفتند : برگرديم و از آن چشمه آب بخوريم من هم با آنها آمدم هر چه گشتيم چشمهاى نديديم ؛ نزد آن راهب رفتيم و گفتيم : چشمهاى كه اينجا بود چه شد ! گفت : كدام چشمه ؟ گفتيم : چشممهاى كه ما آب خورديم و سيراب شديم و حالا هر چه جستجو مىكنيم نمىيابيم . راهب گفت : اين چشمه را نمىتواند استخراج كند مگر پيغمبر يا وصىّ پيغمبر .
علّامهء امينى اين قضيّه را در « الغدير » ج 3 ، ص 393 از كتاب « صفّين » نصر بن مزاحم با مختصر اختلافى آورده است ، و در آخر گويد : خطيب در « تاريخ بغداد » آنرا ذكر كرده است .
و در اين واقعه حميرى گويد :
وَ مَنْ حَمَلَتْهُ الرِّيحُ فَوْقَ سَحابِة * بِقُدْرَة رَبِّ قَدْرَ مَن شَاءَ يَرْفَعُ
وَ مَرَّ بِأصحَابِ الرَّقِيمِ مُسَلِّماً * فَرَدُّوا مِنَ الكَهْفِ السَّلَامَ فَاسْمَعُوا
وَ مَنْ فَجَّرَ الصَّخْرَ الاصَمَّ لِجُنْدِهِ * فَفَاضَ مَعيناً مِنْهُ لِلْقَوْمِ يَنْبَعُ
وَ مَنْ لِصَلاة العَصْرِ عِندَ غُرُوبِهَا * تُرَدُّ لَهُ الشَّمْسُ بِيضاءُ تَلْمَعُ
فَصَلَّى صَلاة العَصْرِ ثُمّ انْثَنَت لَه * تَسيرُ كَسيَرِ البَرْقِ وَ البَرْقُ مُسْرِعُ
فَيا لائمى فى حُبِّهِمْ كُفَّ انَّنى * بِحُبِّ أميرالُمؤمِنِينَ لَمُولِعُ
وَ لا دِنْتُ إلّا حُبَّ آل مُحَمَّدٍ * وَ لَا شَىء مِنْهُ فِى القِيامَة أنفَعُ
إذَا العَدْلُ وَ التَّوحِيدُ كَانَا وَ حُبُّهُ * بِقَلْبِى فَانِّى العَابِدُ المَنطَوعُ
انَا السَّيِّدُ القَوّالُ فِيهِمْ مَدائِحا * تَمَرُّ بِقَلْبِ النَّاصِبِينَ فَتَصْدَعُ « 1 »
هامش
( 1 ) . « ديوان حميرى » ص 278 .