ابو اسحاق سبيعى مىگويد : « براى اداى مناسك حجّ از كوفه حركت كردم و وقتى كه خدمت حضرت امام محمّد باقر " عليه السّلام " رسيدم از تفسير آيه :
«
ثُمَّ أَوْرَثْنَا الْكِتابَ
» از آن حضرت پرسش نمودم حضرت فرمود : قوم شما يعنى اهل كوفه و علماى آنان در معنى وارثين و برگزيدهء چه نظرى دارند ؟ عرض كردم : آنها مىگويند كه : آنان خودشان وارث كتاباند و بندگان برگزيده خدا . حضرت فرمود : اگر آنها اهل بهشتاند پس چرا از عذاب خدا در ترس و وحشتاند ؟ عرض كردم : فدايت شوم پس رأى و نظر شما در تفسير اين آيه چيست ؟ حضرت فرمود : اين آيه اختصاص به ما دارد . اى ابو اسحاق ، سابقون به خيرات على و حسن و حسين " عليهم السّلام " و ائمه از ما اهل بيت هستند ، و مقتصد و ميانهرو از ما آن كسى است كه به عبادت مشغول ، روزها را روزه و شبها را در محراب عبادت به نماز مىگذراند ، و ظالم به نفس كسى است كه حال او مانند حال ساير افراد مردم است ، و البتّه مورد مغفرت و رحمت خدا واقع خواهد شد . اى ابو اسحاق به سبب ما خداوند گردنهاى شما را رهانيده و بند ذلّ و مسكنت و ذلّت كفر و شرك و ساير صفات شنيعه را از شما باز كرده است ، و به واسطه سعهء رحمت و فيض ما خدا گناهان شما را مىآمرزد ، و به ما خداوند فتح ابواب سعادت و توحيد نموده ، و به ما ختم ابواب توحيد و معرفت مىشود ، و ما كهف و پناهگاه شما هستيم مانند پناه اصحاب كهف ، و ما كشتى نجات شما هستيم مانند كشتى نجات نوح ، و ما باب آمرزش و در رحمت و مغفرت و ريزش گناهان شما هستيم مانند در آمرزش در بنى اسرائيل . »
و ابن بابويه شيخ صدوق با سند متّصل خود از ابو حمزه ثمالى رضوان الله عليه روايت مىكند كه
قال : كنت جالسا فى المسجد الحرام مع ابى جعفر عليه السّلام اذ اتاه رجلان من اهل البصرة فقالا له : يا بن رسول الله انا نريد ان نسألك عن مسالة ؟ فقال لهما : سلا عما شئتما . قالا : اخبرنا عن قول الله عز و جل :
ثُمَّ أَوْرَثْنَا الْكِتابَ الَّذِينَ اصْطَفَيْنا مِنْ عِبادِنا فَمِنْهُمْ ظالِمٌ لِنَفْسِهِ وَ مِنْهُمْ مُقْتَصِدٌ وَ مِنْهُمْ سابِقٌ بِالْخَيْراتِ بِإِذْنِ اللَّهِ ذلِكَ هُوَ الْفَضْلُ الْكَبِيرُ
- الى آخر الآيتين - قال : نزلت فينا اهل البيت . قال ابو حمزة الثمالى : فقلت : بابى
هامش
- تلقاهم الله برحمة فهم الذين يقولون : « الحمد للهالذى اذهب عنا الحزن انّ ربنا الغفور شكور الّذى احلنا دارالمقامة منفضله لايمسنا فيها نصب ولا يمسسنا فيها لغوب »