تخطي إلى المحتوى الرئيسي

امام شناسى (فارسى) — صفحة 164

مساهمون:

ص١٦٤
مىگويد : پس از آنكه در خانه فاطمه ريختند و شمشير زبير را از دستش گرفته و به سنگ زده و شكستند و او را گرفته و به دست خالد بن وليد و جماعتى كه با آنها آمده بودند تحويل دادند سپس عمر داخل شد و به علىّبن‌أبىطالب گفت : برخيز و بيعت كن ، حضرت خوددارى فرموده و ابا و امتناع نمودند ، عمر دست حضرت را گرفت و گفت : برخيز و بيعت كن ، حضرت از برخاستن خوددارى نمود ، عمر و ياران او همگى همانطور كه زبير را گرفته بودند علىّبن‌أبىطالب را گرفته و به شدّت دفع نمودند ، و خالد و عمر با جميع همراهانشان با وضع بسيار فظيع و فجيعى با شدّت و غلظتى هر چه تمام‌تر آنها را به مسجد بردند ، مردم نيز در تمام شوارع و كوچه‌هاى مدينه جمع شده و نگاه مىكردند . چون فاطمه اين عمليات خَشِن را از عمر ديد ، ناله كرد ، فرياد زد ، وِلْوِله نمود و به دنبال على از منزل به سوى مسجد خارج شد و جماعتى بسيار از زنان بنى هاشم با فاطمه به سوى مسجد رفتند . فاطمه آمد تا درِ حجرهء خود در مسجد ايستاد و چون نظرش بر ابوبكر افتاد گفت : اى ابوبكر چقدر زود از روى عصبيّت جاهلى و نخوت و حميّتِ نفسانى بر اهل بيتِ رسول خدا يورش برديد و تاختيد ، سوگند به خدا كه ديگر من با عمر سخن نمىگويم تا آن كه خداى خود را ملاقات كنم . بارى با اين وضع عجيب اميرالمؤمنين را به مسجد بردند و ريسمان بر گردنش افكنده كَالْجَمَل الْمَخْشُوش او را براى تسليم و تبعيّت از ابىبكر از منزل خارج كردند . شاهد بر اين آن كه طلحة بن عبيد اللّه در زمان خلافت عثمان روزى كه اميرالمؤمنين در حضور جماعت بسيارى از مردم فضائل و مناقب خود را مىشمرد در جواب آن حضرت گفت : بنابر اين با اين فضائل و مناقب ما با ادّعاى ابوبكر و عمر چه كنيم در روزى كه تو را ريسمان به گردن انداخته و براى بيعت به مسجد آوردند ؟ « 1 »
هامش
( 1 ) كتاب « سليم بن قيس » ص 117 و نيز در كتاب سليم ص 89 از سلمان فارسى نقل مىكند كه : نادى على عليه السّلام قبل ان يبايع و الحبل فى عنقه : يا بن ام ان القوم استضعفونى و كادوا يقتلوننى ، و عين اين عبارت را در « غاية المرام » ص 552 از كتاب سليم از سلمان نقل مىكند .