و ديگر نامهاى است كه معاويه به اميرالمؤمنين عليه السّلام نوشته و در آن نوشته است كه تو همان مردى هستى كه مانند جَمَل مخشوش تو را براى بيعت با ابوبكر به مسجد آوردند . جَمَل به معناى شتر است و مخشوش شترى است كه استخوان بينى او را از عرض سوراخ نموده و در آن خِشاش كه چوبى است قرار مىدهند و دو طرف آن چوب را طناب مىاندازند كه تا ديگر آن شتر سركشى نكند و رام شود . اميرالمؤمنين در نامهء بسيار جالب و ديدنى كه محامد و محاسن خود و قبايح و سيِّئات معاويه را در آن گنجانيده است پاسخ نامهء او را داده و نسبت به اين جمله ، حضرت جواب داده است كه : درست ، مرا با اين حال به مسجد بردند ولى تو مىخواهى مرا تَعييب كنى و نفهميدهاى كه اين تَحسين من است كه براى عدم تحمّل بار ظلم و ستم تا اين درجه ابا و امتناع نمودم .
وَ قُلْتُ انّى كُنْتُ اقادُ كَما يُقادُ الْجَمَلُ الْمَخْشُوشَ حَتَّى ابايعَ ، وَ لَعَمْرُ اللّهِ لَقَدْ ارَدْتَ انْ تَذُمَّ فَمَدَحْتَ وَ انْ تَفْضَحَ فَافْتَضَحْتَ ، وَ ما عَلَى الْمُسْلِمِ مِنْ غَضاضَةٍ فى انْ يَكُونَ مَظْلُوماً ما لَمْ يَكُنْ شاكّاً فى دينِهِ وَ لا مُرْتاباً بِيَقينِهِ وَ هذِهِ حُجَّتى الى غَيْرِكَ قصْدُها وَ لكنّى اطْلَقْتُ لَكَ مِنْها بِقَدرِ ما سَنَحَ مِنْ ذِكْرِها « 1 » .
« و امّا آنچه در نامهء خود نوشتهاى كه مرا مانند شترى كه چوب در استخوان بينى او نموده و او را مهار كرده باشند براى بيعت مىكشيدند سوگند به خدا كه خواستى مرا بدين سرگذشت مذمّت و عيب كنى لكن نفهميده مرا ستايش نموده و تمجيد كردهاى ، و خواستى مرا رسوا كنى و ندانسته خود را رسوا كردهاى ( چون عدم بيعت من از روى اختيار ، دليل بر بطلان آنهاست و تو كه خود را تابع آنها مىدانى بر بطلان خود و سيرهء خود اعتراف نموده و خود را رسوا كردهاى ) . بدان كه براى مؤمن هيچ نقص و خوارى نيست در اينكه مظلوم واقع شود مادامى كه از آن ستم شكى در دين او پيدا نشود و در يقين او رَيب و شكّى داخل نگردد ( بلكه خوارى و مذلّت براى ظالم است در دنيا به لعن و طعن و در آخرت به رسوائى جزا و عقوبت ) . و اين حجّت و دليل من است براى غير تو از گروه ستمكاران ، زيرا كه تو شايسته خطاب و اقامه برهان نيستى و ليكن من صورت آن دليل
هامش
( 1 ) « نهج البلاغه » ص 33 ، از مكاتيب نامه 28 .