روزى در آن خيمه در دامنهء كوه به سر مىبردند جمع شدند و مجلس مستقر شد ، حضرت سر خود را از خيمه بيرون كرده ديدند كه شتر سوارى نيمه تُند مىآيد حضرت فرمودند : سوگند به خداى كعبه هشام است . ما چنين پنداشتيم كه هشامى كه از نوادههاى عقيل بوده و حضرت به او محبت شديدى داشتند آمده است . ناگهان هشام بن حَكَم وارد شد ، جوانى بود كه تازه سبزى مو بر عارضش دميده و تمام افراد ما سنشان از او بيشتر بود ، حضرت برخاستند و او را در كنار خود جاى دادند و فرمودند :
ناصِرُنا بِقَلْبِهِ وَ لِسانِهِ وَ يَدِهِ
« هشام يار و معين ماست با قلبش و زبانش و دستش . »
سپس حضرت فرمودند : اى حمران با اين مرد شامى به مباحثه بپرداز . حمران مشغول مباحثه شد و بر او غالب آمد . سپس حضرت فرمودند : اى طاقى « 1 » با او مناظره كن . او مناظره نمودند و نيز بر او چيره گشت ، سپس حضرت فرمودند : اى هشام بن سالم با اين مرد به سخن و كلام مشغول شو . آن دو به قدرى با يكديگر تكلّم كردند كه از مطالب يكديگر بدون غلبهء يكى بر ديگرى آگاه شدند . سپس حضرت فرمودند : اى قيس بن ماصر با اين مرد مباحثه كن ، او مشغول به تكلّم شد و به واسطهء شكستگىاى كه در مناظره بر شامى وارد مىكرد حضرت مىخنديدند . بعداً حضرت به شامى گفتند : با اين جوان « هشام بن حكم » سخن بگو . مرد شامى گفت : بلى ، و رو كرد به هشام و گفت : اى جوان از من راجع به امّامت اين مرد ( منظور حضرت صادق است ) سؤال كن ، هشام چنان به غضب درآمد به حدّى كه بلرزيد و گفت : اى مرد شامى خدا بيشتر در امور بندگانش صاحب نظر و حكم و تدبير است يا آن كه بندگان بيشتر صاحب نظرند نسبت به نفوس خود ؟ شامى گفت : خداوند بيشتر صاحب نظر است .
هشام گفت : خداوند با اين نظر و تدبير و محبّتى كه به خلقش دارد براى آنها چه مىكند ؟
شامى گفت : حجّت و راهنما مىفرستد تا آنكه متفرّق و متشتّت نگردند و در امور خود با يكديگر اختلاف نكنند ، آن راهنما آنها را با يكديگر مهربان كند و كجى
هامش
( 1 ) اقى همان مؤمن الطّاق است و چون در زير يك طاق دكّان داشته او را مؤمن الطاق گويند ، ولى سنّىها در كتب خود او را شيطان الطّاق گويند .