تخطي إلى المحتوى الرئيسي

امام شناسى (فارسى) — صفحة 140

مساهمون:

ص١٤٠
فرعون . بعضى يكسره دل به دنيا داده و بر آن اعتماد كردند و بعضى به كلّى دست از دين برداشته و جدائى جستند . » آن حضرت بسيار از غاصبين خلافت شكوه داشت و همانطور كه ملاحظه شد آنها را مخرب دين قلمداد مىنمايد . در خطبه ديگر فرمايد : اللّهُمَّ انِّى اسْتَعْديكَ عَلى قُرَيْشٍ وَ مَنْ أَعانَهُمْ فَانَّهُمْ قَدْ قَطَعُوا رَحِمى وَ اكْفَؤُوا انائى وَ اجْمَعُوا عَلى مُنازَعَتى حَقّاً كُنْتُ اوْلى بِهِ مِنْ غَيْرى وَ قالُوا : الا انَّ فِى الْحَقِّ انْ تَأخُذَهُ وَ فِى الْحَقِّ انْ تُمْنَعَهُ ، فَاصْبَرْ مَغْمُوماً اوْ مُتْ مُتَأَسِّفاً ، فَنَظَرْتُ فَاذا لَيْسَ لى رافِدٌ وَ لا ذابٌّ وَ لا مُساعِدٌ الّا اهْلَ بَيْتى فَضَنَنْت‌ُبِهِمْ عَنِ الْمَنِيَّةِ فَاغْضَيْتُ عَلَى الْقذى وَ جَرَحْتُ ريقى عَلَى الشَّجا وَ صَبَرْتُ مِنْ كَظْمِ الْغَيْظِ عَلى امَرَّ مِنَ الْعَلْقَمِ وَ آلَمَ لِلْقَلْبِ مِنْ حَزِّ الشَّفارِ « 1 » « خداوندا من از تو يارى مىطلبم بر قبيلهء قريش به درستى كه ايشان بريدند پيوند و خويشى مرا و واژگون كردند كاسهء آب مرا ( كنايه از آنكه منقلب كردند امر خلافت را ) و اتفّاق كردند بر نزاع كردن با من در حقّى كه من سزاوارتر بودم بر آن از غير خودم ، و گفتند كه در حقّ است كه تو خلافت را بگيرى و در حقّ است كه از آن ممنوع شوى ( يعنى اخذ خلافت و منع آن آن هر دو را على السَّويّه مىدانستند و تميز نمىكردند بين حقّ و باطل را و مىگفتند كه ) پس يا با غم و غصه صبر كن و انيس باش و يا با تأسّف بمير . پس من چون نگريستم كه يار و معينى نداشتم و نه مساعدت كننده‌اى و نه بازدارنده‌اى از شرّ اعداء لئآم مگر اهل بيتم ، پس دريغ داشتم كه آنها را به دم تيغ و شمشير بدهم ، بنابر اين صبر كردم در آن دوران تاريك و سياه در حالى كه گوئى پلكهاى چشم خود را در خاشاك و خار به هم مىگذاردم و آب دهان خود را از استخوان فرو رفته در گلو پائين مىبردم و صبر كردم از فرو بردن خشم و كظم غيظ بر امورى كه تلخ‌تر بود از صبر زرد و درد آورنده‌تر بود براى دل من از كارد برّندهء تيز و ساطور برّانى كه در اعضاء و دل من فرو رفته باشد . » چون آن حضرت را تنها گذاشتند با فوريّت و تردستى عجيبى ، هنگامى كه به غسل و كفن رسول خدا اشتغال داشت در سقيفهء بنى ساعده بر خلاف نصّ رسول اللّه مردم را به بيعت خود خواندند . هنگامى كه حضرت از امر دفن فارغ شد
هامش
( 1 ) « نهج البلاغه » ج 1 ص 437 .