نبودى بجز عاشقى دين او * جز اين شيوهء پاكْآئين او
همه كيش او خدمت مىفروش * ز جان حلقهء بندگيّش به گوش « 1 »
الهى به خاصان درگاه تو * به سرها كه شد خاك در راه تو
به افتادگانِ سر كوى تو * به حسرتكشان بلاجوى تو
به درد دل دردمندان تو * به سوز دل مستمندان تو
به حقِّ سبوكش به مىخوارگان * كه هستند از خويش آوارگان
به پير مغان و مى و ميكده * به رندان مست صبوحى زده
كه فرمان دهى چون قضا را كه هان * ز أسرار نقدِ روانش ستان
نخستين ز آلايشش پاك كن * پس آنگاه منزلگهش خاك كن « 2 »
حشويّون از اخباريّون و قائلين به أصالة الماهيّة در باطن گرفتار ثنويّتاند
غير از عارفان ، جميع مردمان خدا را با ديدهء دوبين مى نگرند ثَنَويّه و پيروان آنان عملًا در اسلام ، خواه حَشويّون از اخباريّون همچون شيخيّه و ميرزائيّه و قشريّونِ منجمد بر ظواهر و خواه جميع افرادى كه براى ماهيّت اصلى و اصالتى قائلند در مقابل وجود ، خواه لفظاً اقرار به وحدانيّت حضرت حقّ سبحانه و تعالى بنمايند و خواه ننمايند ؛ همگى در عمل و باطن عقيده گرفتار ثَنَويّت و دوبينى و دوگانهپرستى مىباشند . و غير از اهل توحيد به
هامش
( 1 ) در تعليقه آورده است : در نسخهء ديگر بعد از اين شعر ، سه بيت ديگر به شرح زير است :نديديم كارى از او سر زند * بجز آنكه پيوسته ساغر زند
چو ساغر منزّه ز چون و ز چند * چو خورشيد تابان بر اوج بلند
نباشد صُداعش ، نيارد خمار * كند يار ، بينَش هم از چشم يار( 2 ) « ديوان أسرار » ص 117 و 118