غافلى ناگه به ويران گنج يافت * سوى هر ويرانه زان پس مىشتافت
تا ز درويشى نيابى تو گهر * كى گهر جوئى ز درويش دگر
سالها گر ظنّ دود با پاى خويش * نگذرد ز اشكاف بينىهاى خويش
تا ببينى نايدت از غيب بوى * غير بينى هيچ مىبينى بگوى « 1 »
اى علىّ مرتضى ، تو پير طريقتى ! تو استاد و راهنماى امّتى ! تو شيخ و رهنمون راه و سبيل إلى اللهى ! بايد درى را بر دل من بگشائى ! من به پاى خود نمىتوانم قدمى از قدم بردارم . در ميان هوا و فضا چه بسيار مناظرى دلفريب وجود دارد و ليكن آنكس كه در زندان ، زندانى مىباشد و در بر رويش بسته است ، كجا مىتواند از مناظر دلانگيز خارج از زندان بهره گيرد ؟ !
تا درى را ديدهبان بر روى دل مردان خدا نگشايد هيچگاه اميد لقاء و گمان وصول در دل راد مردان به جنبش نمىافتد ؛ امّا چون درى از عشق را شيخ و ولىّ خدا بر روى قلب سالك گشود در اينجا جرقّهاى مىزند ، و مرغ دل به اميد طيران به عوالم قدس پروبال مىگشايد .
نبايد گفت : براى برخى اتّفاق افتاده است كه بدون استاد رسيدهاند و گنج مطلوب را در آغوش كشيدهاند ؛ اين حكم مانند شخص غافل و نادانى مىماند كه يكبار از روى تصادف در خرابهاى گنج پيدا كرد ، از آن به بعد تا آخر عمر سوى هر خرابه و ويرانهاى مىرفت تا گنج بيابد ؛ مسكين ندانسته بود كه : در هر ويرانهاى گنج نيست .
بايد سوى استاد رفت و از فضائل او دريچهاى را از عالم غيب بر روى دل
هامش
( 1 ) « مثنوى معنوى » ملّا محمّد بلخى رومى ، اواخر مجلّد اوّل ، از طبع علاء الدّوله : ص 96 و 97 ؛ و از طبع ميرزا محمودى : ص 96 و 97 ؛ و از طبع ميرخانى : ص 97 و 98