السَّمَاوَاتِ فُتِحَتْ ، وَ إذَا بَلَغَ الْعَرْشَ اهْتَزَّ « 1 » . « و من از تو مسألت مىكنم به اسمت كه سُبّوح ، قُدّوس ، و برهان است ؛ آن اسمى كه نور است بر هر نورى ، و نور است از نورى كه از آن هر نورى مىدرخشد ؛ چون به زمين برسد مىشكافد ، و چون به آسمانها برسد گشوده مىگردد ، و چون به عرش برسد به لرزه و تكان در مىآيد ! »
و اين فقره پس از آن فقره مىباشد كه : أَسْأَلُكَ بِنُورِ وَجْهِكَ الْكَرِيمِ الَّذِى تَجَلَّيْتَ بِهِ لِلْجَبَلِ فَجَعَلْتَهُ دَكّاّ وَ خَرَّ مُوسَى صَعِقاً . « 2 »
« من از تو مسألت دارم به نور وجه كريمت ، آن نورى كه با آن بر كوه تجلّى فرمودى و آن را شكافتى و خرد نمودى ، و موسى از دهشت ، بىهوش بر زمين افتاد ! »
و در ذيل دعاى عرفه از جمله آمده است : أَنْتَ الَّذِى أَشْرَقْتَ الانْوَارَ فِى قُلُوبِ أَوْلِيَائِكَ حَتَّى عَرَفُوكَ وَ وَحَّدُوكَ . « 3 »
« تو هستى كسى كه انوار در دلهاى اولياء خودت اشراق نمودى ، تا تو را شناختند و به يگانگى و وحدانيّت نهادند ! »
محمّد بن يعقوب كُلينى در « اصول كافى » بابى را منعقد نموده است در آنكه ائمّه عليهم السّلام نور خداوند عزّ و جلّ مىباشند ، و در آن شش روايت ذكر كرده است كه ما در اينجا دوتاى از آنها را مىآوريم :
اوّل : با سند متّصل خود از أبو خالد كابلى روايت مىكند كه گفت :
هامش
( 1 ) « : مفاتيح الجنان » ص 253 ، و در روايت ورودش را در شبهاى عرفه و شبهاى جمعه ذكر كردهاند
( 2 و 3 ) همان مصدر ، ص 253 و ص 273