ترا كه ديده نباشد كجا توانى ديد * به گاه عرض تجلّى جمال چهرهء يار
اگرچه جمله پرتو ، فروغ حُسن وى است * ولى چو ديده نباشد كجا شود نَظّار
ترا كه ديده نباشد چه حاصل از شاهد * ترا كه گوش نباشد چه سود از گفتار
ترا كه ديده بود پرغبار ، نتوانى * صفاى چهره او ديد با وجود غبار
اگرچه آينه دارى براى حسن رخش * ولى چه سود كه دارى هميشه آينه تار
بيا به صيقل توحيد ، آينه بزداى * غبار شرك ، كه تا پاك گردد از زنگار
اگر نگار تو آئينهاى طلب دارد * روان تو ديدهء دل را به پيش او مىدار
جمال حسن ترا صد هزار زيب افزود * از آنكه حسن ترا مغربى است آينه دار « 1 »
اشعار لاميّه ابن فارض در لزوم مجاهدت براى لقاء خداوند
هُوَ الْحُبُّ
هُوَ الْحُبُّ فَاسْلَمْ بِالْحَشا ما الْهَوَى سَهْلُ * فَما اخْتارَهُ مُضْنًى بِهِ ، وَ لَهُ عَقْلُ ( 1 )
وَ عِشْ خالِياً ، فَالْحُبُّ راحَتُهُ عَنا * وَ أوَّلُهُ سُقْمٌ ، وَ آخِرُهُ قَتْلُ ( 2 )
هامش
( 1 ) « ديوان شمس مغربى » طبع اسلاميّه ( 1348 شمسى ) ص 67 و 68