فرمان داده است ، كه مؤمن به صورت منفى از آنان تأثير نپذيرد ، و رسالت خود را به طرف دنيا تغيير جهت ندهد ، و از بعضى از هدفهاى آن صرف نظر نكند ، يا براى قانع كردن ايشان به پيروى از رسالت به اين تغيير بپردازد . و اصلا براى مؤمن شايسته نيست كه تلاشهاى گرانبهاى خود را صرف چيزى كند كه از آن سودى به دست نمىآيد ، بلكه بايد همهء تلاش و كوشش خود را وقف رسالت كند و مؤمنان را گامى به پيروزى نزديك كند .
خداوند متعالى گفت :
عَنْ ذِكْرِنا
كه براى تعظيم است ، و نگفت ( عن ذكرى ) ، / 170 كه خدا ضمير مفرد را در مورد اثبات توحيد و تأكيد بر آن به كار مىبرد ، يا در فرصت رحمت و عطوفت ، و در صورتى كه اينان نسبت به حق تكبر ورزيدهاند و از آن اعراض كردهاند ، پس مقام مقام تعالى و تكبر ورزيدن نسبت به ايشان است كه شايستهء به كار بردن ضمير تعظيم ( يا ضمير جمع ) است ، بدان سبب كه اعراض ايشان چيزى از عظمت خدا را نمىكاهد ، به همانگونه كه ايمان مؤمنان نيز چيزى بر آن نمىافزايد . و قرآن در اين جا بدان سبب به نام ذكر خوانده شده كه در مقام علاج و اصلاح عقايد است كه از قضاياى وجدانى است ، و لفظ ذكر با الهامها و اشارههاى موجود در آن و حاكى از علاقهء قرآن به فطرت بشرى ، در اين موضع بهتر از هر تعبير ديگر معنى آن را مىرساند .
به همان گونه كه پايان آيه :
إِلَّا الْحَياةَ الدُّنْيا
محتوى دو انديشهء مهم است :
اوّل : مؤمن از كافر و مشرك در يك قضيهء اساسى جدا مىشود ، و آن اين است كه او دنيا و آخرت هر دو را مىخواهد ، و براى هر دو به صورت توأم سعى و تلاش مىكند ، و ميان حقى كه بر او التزام به آن واجب است ، و نصيبى كه خدا از دنيا بر او حلال كرده ، موافقت و هماهنگى به وجود مىآورد .
دوم : بر مؤمن است كه در برابر دشمنان خدا سستى از خود نشان ندهد ، يا بدان سبب كه آنان بهرهاى از متاع دنيا به دست آوردهاند به تملّق گفتن از ايشان نپردازد ، بلكه واجب است كه متمسك به رسالت خود باشد ، و در دوستى حق