آنان قيادت و رهبرى امت را براساس « سيستم شورا » تعيين كنند .
اين فرضيه هر چند مانند نظريهءنخست ، منفى و رسوا نيست ، ولى نقاط ضعف آن برافراد بيناو آگاه پوشيده نيست ؛ زيرااگرقيادت و رهبرى در اسلام ، پس از درگذشت پيامبر ، براساس نظام شورا بود چرا پيامبر گرامى در سخنان خود ، در مواقع مقتضى به آن تصريح نكرد و مردم را با خصوصيات و حدود آن آشنا نساخت تا آنان را به واقعيت و ماهيت اين نوع از حكومت راهنمايى كند ؟
نه تنهابايد در اين مورد تصريح كند ، بلكه بايد علاوه بر تصريح لفظى ، امت اسلامى را با يك رشته عمليات تمرينى براى اجراى شيوهء حكومت « شورايى » آماده سازد و همانند استادى كه با طرح مسائل تمرينى ، شاگردان خود را ورزيده مىكند او نيزيك چنين ورزيدگىاى را در نخستين گروندگان خود ايجاد كند و از اين طريق ، مشكلات كار و راهحل آن را بياموزد و در طول حكومت خود كراراً رئيسى را ازطريق شورا برگزيند تا حدود و مشخصات و حل مشكلات آن را در اختيار امت بگذارد .
ولى وقتى ما صفحات تاريخ زندگى پيامبر را ورق مىزنيم نه چنين تصريح و سخنى از پيامبر مىشنويم و نه تمرينى از او مشاهده مىكنيم .
اگر موضعگيرى پيامبر دربارهء مسألهء حكومت براساس شورا بود ، چرا نظريهء خود را در كتاب و سنت بيان نكرد و چرا يك بار هم رئيسى را ازطريق شورا برنگزيد ؟
طرح سوم ) پس ازابطال اين دو فرضيه ، راه سومى بيش باقى نيست و آن اين كه پيامبربراى حفظ و صيانت دين خويش راه وصايت و تعيين جانشين را برگزيده باشد . اين نظر همان است كه با نگرش شيعه كاملًا موافق است و شيعه معتقد به آن مىباشد و دلايل نقلى هم - كه در درسهاى آينده خواهيم خواند اين نظريه را بهروشنى ثابت مىكند .
عقايد اسلامى (در پرتو قرآن، حديث و عقل) ( فارسى) — صفحة 469
مساهمون: الشيخ جعفر السبحاني
ص٤٦٩