دور او را گرفتند و گفتند : اين مردى كه كنار « كعبه » نماز مىگزارد با آوردن آيين جديد ، اتحاد و اتفاق ما را به هم زده و با سحر بيان خود سنگ تفرقه ميان ما افكنده است . ما مىترسيم كه در ميان قبيلهء شما نيز دودستگى بيفكند . چه بهتر كه اصلًا با اين مرد سخنى نگويى !
« طفيل » مىگويد : سخنان آنها چنان مرا متأثر كرد كه از ترس تأثير سحر بيان او تصميم گرفتم با او سخن نگويم و سخن او را نشنوم و براى جلوگيرى از نفوذ سحر او ، هنگام طواف مقدارى پنبه در گوشهاى خود قرار دادم كه مبادا زمزمهء قرآن و نماز او به گوش من برسد .
بامدادان در حالى كه پنبه را در گوش هاى خود كرده بودم وارد مسجد شدم و هيچ مايل نبودم سخنى از او بشنوم ، ولى نمىدانم چطور شد يك مرتبه كلام و سخن بسيار شيرين و زيبايى به گوشم رسيد و بيش از حد احساس لذت كردم . با خودم گفتم : مادرت عزادار شود تو مردى سخنپرداز و خردمندى . چه مانع دارد سخن اين مرد را بشنوى . هرگاه نيك باشد بپذيرى و اگر زشت باشد آن را رد كنى .
براى اين كار آشكارا با آن حضرت تماس نگرفتم . مقدارى صبر كردم تا رسولخدا راه خانهء خود را پيش گرفت و وارد خانه شد و من نيز اجازه گرفتم و وارد خانه شدم .
واقعه را از آغاز تا پايان بازگو كردم و گفتم : قريش دربارهء شما چنين و چنان مىگويند و من در آغاز كار تصميم نداشتم با شما ملاقات كنم ، ولى حلاوت قرآن شما مرا به سوى تو كشيده است . اكنون مىخواهم حقيقت آيين خود را براى من تشريح كنى و مقدارى قرآن براى من بخوانى .
رسول خدا صلى الله عليه و آله آيين خود را بر او عرضه داشت و مقدارى قرآن خواند . « طفيل » مىگويد : به خدا سوگند كلامى زيباتر از آن نشنيده و آيينى معتدلتر از آن نديدهبودم « 1 » . سپس « طفيل » به حضرتش عرض كرد : من در ميان قبيلهء خود يك
هامش
( 1 ) . فَلا وَاللَّه ما سَمعتُ قولًا قَطُّ احسَنَ منهُ وَلاامراً اعدَل منهُ .