« إِذا أُلْقُوا مِنْها مَكاناً ضَيِّقاً مُقَرَّنِينَ . . . ؛
هنگامى كه با دستهاى بسته در نقطهء تنگى از آتش افتادند ، آرزوى مرگ و نابودى مىكنند » .
اى كاش ! دست و پاهاى آنان باز و آزاد بود و مىتوانستند دست و پايى بزنند ، ولى اعمال بد و كردارهاى زشت آنان غل و زنجيرهايى بر دست و پاى آنان افكنده و هيچ نوع حركت براى آنان ممكن نيست ؛ در اينجاست كه هيچ كارى جز فرياد كشيدن - فريادى دردآلود و آميخته با تمناى مرگ - از آنان ساخته نيست ، چنانكه مىفرمايد :
« دَعَوْا هُنالِكَ ثُبُوراً » .
اما هنوز فريادهاى آنان به پايان نرسيده ، به آنها گفته مىشود ( و شايد هم اين پاسخ را از شعلههاى آتش مىشنوند ) : « يكبار سهل است ، هزاران بار فرياد بكشيد و آرزوى مرگ نماييد ، آنچه البته به جايى نمىرسد ، همين داد و فريادهاست ، زيرا اين دردها و شعلههاى سوزان محصولى است از كشتهء خود كه درو مىكنيد و نتيجهاى است كه از اعمال خود مىگيريد و فرار از آن همچون فرار از خويشتن غير ممكن است » .
« لا تَدْعُوا الْيَوْمَ ثُبُوراً واحِداً وَ ادْعُوا ثُبُوراً كَثِيراً ؛
تنها يكبار آرزوى نابودى مكنيد ، بلكه بارها آرزوى هلاكت كنيد ، در هر صورت سودى نخواهد داشت » .
اما در فاصلهاى نهچندان دور ، افراد ديگرى زندگى مىكنند ، در نهايت آرامش و سعادت و خوشبختى و غرق در لذات معنوى و