نتيجه هارون دستور داد كه آنحضرت را به فضل بن يحيى تسليم كند و از فضل خواست تا كار امام را يكسره سازد ، امّا فضل هم زيربار اين فرمان نرفت . از طرفى به هارون كه در آن هنگام در « رقه » بود ، خبر رسيد كه امام موسى كاظم در خانهء فضل به خوشى و آسودگى روزگار مىگذارند .
ازاينرو هارون « مسرور » خادم را با نامههائى روانه بغداد كرد و به وى دستور داد كه يكسره به خانه فضل بن يحيى درآيد و در بارهء وضع آنحضرت تحقيق كند و چنانچه ديد همانگونه كه به وى خبر دادهاند ، نامهاى را به عبّاس بن محمّد بسپارد و به او امر كن تا آن را به اجرا گذارد و نامهء ديگرى به سندى بن شاهك بدهد و به او بگويد كه فرمان عبّاس بن محمّد را به جاىآورد . « 1 »
اين ماجرا را از اينجا به بعد از يكى از روايات تاريخى پىمىگيريم :
اين خبر به گوش يحيى بن خالد ( پدر فضل ) رسيد . او بىدرنگ سوار بر مركب خويش شد و نزد هارون آمد و از درى جز آن در كه معمولًا مردم از آن وارد قصر مىشدند ، پيش هارون رفت و بدون آنكه هارون متوجّه شود از پشت سراو داخل شد و گفت : اى اميرالمؤمنين به سخنان من گوش فراده . هارون هراسان به وى گوش سپرد . يحيى گفت : فضل جوان است ، امّا من نقشهء تو را عملى مىكنم .
چهرهء هارون از شنيدن اين سخن ازهمشكفت و به مردم روى كرد و گفت : فضل مرا در كارى نافرمانى كرد و من او را لعنت فرستادم اينك او
هامش
( 1 ) - مقاتل الطالبيّين ، ص 233 .