در طلب وامى به مدينه در آمدم . امّا ( به مقصود خود نرسيدم ) خسته شدم با خود گفتم : اى كاش نزد ابو الحسن عليه السلام بروم و حال خود را براى او بازگو كنم . از اين رو به مزرعهء آنحضرت رفتم . خدمت او رسيدم .
آنحضرت به همراه غلامش به سوى من آمد همراه غلام ظرفى بود كه در آن مقدارى گوشت نيم پخته بود و جز آن چيز ديگرى نداشتند امام مشغول خوردن شد و من نيز خوردم . سپس از حاجتم پرسيد و من ماجراى خود را براى او باز گفتم . پس آنحضرت به درون رفت و اندكى نگذشت كه به سوى من برون آمد و به غلامش گفت : برو . سپس دستش را به طرف من دراز كرد و كيسهاى كه در آن 300 دينار بود ، به من داد . آنگاه برخاست و رفت من نيز بر مركب خويش سوار شده بازگشتم . « 1 »
ابو الفرج اصفهانى در مقاتل الطالبيين از يحيى بن الحسن نقل كرده است كه گفت : هر گاه موسى بن جعفر عليهما السلام مى شنيد كه مردى پشت سر آنحضرت سخن نا شايستى گفته است براى او يك كيسه پول كه در آنها بين 200 تا 300 دينار بود ، مىفرستاد وكيسههاى آنحضرت زبانزد بود . « 2 »
در تاريخ حكايت جالبى آمدهاست كه منصور خليفه عبّاسىاز امام موسى بن جعفر دعوت كرد كه در مجلس شادباش نوروز بنشيند و هدايا و تحفههاى مردم را بستاند . آنحضرت فرمود :
من در اخبارى كه از جدّم ، رسول خدا صلى الله عليه و آله ، روايت شده است ،
هامش
( 1 ) - بحارالانوار ، ج 2 ، ص 102 .
( 2 ) - مقاتل الطالبيّين ، ص 104 .