بتپرست بود . در آن موقع ، كنعان جزء امپراطورى روم بود . حضرت عيسى عليه السلام با رومىها جنگيده بود و پادشاهان روم با حضرت عيسى عليه السلام و تعاليم او آشنا و با او دشمن بودند . از اين رو وقتى « يوحنّا » و « بولس » نزد پادشاه رفتند ، آنها را به زندان انداخت و به حجّت و احتجاج ايشان ترتيب اثر نداد .
فرستاده سوّم يعنى شمعون - / وصىّ حضرت عيسى عليه السلام - / آمد ؛ ولى خودش را به عنوان پيغمبر يا فرستاده پيغمبر معرّفى نكرد . بلكه به اين عنوان وارد شد كه آمده است تا با آنها همكارى كند و در دربار پادشاه بماند .
تا اينكه حادثهاى رخ داد . بين مفسّرين در اينكه اين حادثه چه بود ، اختلاف است . بعضى مىگويند : جوانى فوت كرد ولى پدرش آنجا نبود .
رسم آنها در آيين و دين خودشان اين بود كه اگر كسى بميرد و پدرش نباشد ، صبر مىكردند تا پدرش بيايد . هفت روز جوانِ متوفّى را نگه داشتند ؛ تا پدرش رسيد .
قبل از آنكه پدر بيايد ، شمعون از پادشاه پرسيد :
« اين كسانى كه در زندان تو هستند ، چه كسانى هستند ؟ » گفت :
« اينها مدّعى حرفهاى نامربوطى هستند . » گفت :
« آيا مىتوان با آنان صحبت كرد ؟ » موافقت كرد . رسولانِ زندانى را احضار كردند . شمعون از آنها پرسيد :
« شما چه مىگوييد ؟ » گفتند :
« ما مىگوييم : خدا خالق است ؛ نه بتها ! و دليلِ صحّت گفتارمان اين است كه مىتوانيم مردگان را زنده كنيم . »
شمعون از فرصت استفاده كرد و از آنان خواست : اگر راست مىگوييد جوانى را كه به تازگى در اين شهر مرده است ، زنده كنيد . همين كار را كردند !
يس اسماى حسناى الهى (فارسى) — صفحة 97
مساهمون: السيد محمد تقي المدرسي
ص٩٧