مىخواستند نمايش سحرآميز خود را آغاز كنند ، به موسى گفتند :
« تو اوّل عصايت را مىاندازى يا ما طنابهايمان را بيندازيم ؟ » گفت :
« شما طنابهايتان را بيندازيد . »
بعد كه نوبت به حضرت موسى مىرسد ، ايشان دچار ترس مىشود . خدا به او قوّت قلب مىدهد كه نترس و عصا را بينداز !
تا اين جاى داستان صحبت از موسى است و نام ديگرى در بين نيست . تا آنجا كه ساحران معجزه ى آشكار را مىبينند و ايمان مىآورند . اينجاست كه به اوج داستان رسيدهايم . وقتى كه ساحران ايمان آوردند ، نگفتند :
آمَنّا بِرَبِّ موسى . بلكه گفتند :
« آمَنَّا بِرَبِّ الْعَالَمِينَ : رَبِّ مُوسَى وَ هَارُونَ » . « 1 »
چطور اينجا ناگهان اسم هارون آمد ؟ بحث ، بحث موسى بود . وقتى كه قرآن مىخوانيد ، همهاش اسم حضرت موسى است . در لحظهى آخر كه ايمان آوردند و تحوّل رخ داد ، آنجا بايد ذكر خير هارون به ميان آيد ؛ چرا كه هارون هم زحمت كشيده است ! گرچه خودش در سايه ايستاده و خودنمايى نكرده است ، امّا خدا در جاى مناسب ، به نقش او اشاره مىكند تا او هم مطرح شود و مورد تجليل قرار گيرد .
ديگر مردان شمارهى دو !
در قضيّهى حضرت ابراهيم عليه السلام هم خداوند بعد از آنكه مرتّباً از حضرت ابراهيم عليه السلام صحبت مىكند ، ناگهان مىگويد : « فَامَن لَهُ لُوطٌ » . « 2 »
لوط هم به او ايمان آورد .
لوط ، شخص دوّمِ اين جمع و سهيم در اين حركت است ؛ لذا خدا فراموشش نمىكند و اجر او را ضايع نمىنمايد . نامِ مؤمن آلفرعون هم قبل
هامش
( 1 ) - / اعراف ، 121 و 122 .
( 2 ) - / عنكبوت ، 26 .